تاریخ من

 

تاریخ اتفاقات بزرگی را برای تغییر مبدأ به خودش دیده که نزدیکترین هاش میشه تاریخ قبل از میلاد مسیح و بعد از میلاد مسیح، قبل از هجرت حضرت محمد و بعد از هجرت، قبل از انقلاب و بعد از انقلاب! قبل از جنگ تحمیلی! و بعد از جنگ. اما حالا تاریخ برای من به دوران قبل از کرونا و بعد از کرونا رسیده؛ قبل از کرونا چیکار کردم، بعدش چیکار کردم، قبلش کجا رفتم، بعدش کجا؟ چه کسانی را قبل از کرونا دوست داشتم و بعدش نداشتم؟ قبل از کرونا کیا بودن و بعد از کرونا کیا هستن؟

هیچ وقت توی‌مخیله ام نمیگنجید که توی دو سال انقدر اتفاقات عجیب میتونه بیفته! 

پی نوشت: اگه به بعضی آدم ها یک قلم و کاغذ بدی و بخواهی که فرداشون را خودشون بنویسن تا عیناً همون بشه که میخوان، چیز بهتری از دیروزشون نمیشه! سعی نکن فردای این آدمها را تغییر بدی، فقط وقت و انرژیت را هدر میدی، بجاش فردای خودت را زیباتر از دیروزت بنویس.اینجوری همونی میشه که میخوای، دنیا برای تو و بقیه جای قشنگتری میشه. 

 پی نوشت آخر را برای تو مینویسم؛ هنوز هم اسمت که میاد زمان برای چند ثانیه متوقف میشه، نفسم حبس میشه و دوباره همه چی از نو شروع میشه. هنوز هم دلتنگی برام یعنی چشمای تو. هنوز توی کادر عکس هام دنبال لبخند تو میگردم... نه اشتباه کردم زمان برای من به قبل از تو و بعد از تو تقسیم میشه، زمانی که یک روز سرد پاییز برای همیشه متوقف شد.  

بگو ای یار بگو 

 

غمبر پلو

 

 

 

کمد لباس ها را زیر و رو کردم، با خودم گفتم من کی این همه شلوار بیرونی خریدم، اصلا این همه شلوار واسه چیم بود؟ همه شون هم سایز تنم بود اگر هم سایز نبود قبلا سایز شده بود. اما بالاخره باید یک بهونه پیدا میکردم، که چشمم افتاد به اون پیراهنی که قبل از عید هدیه گرفته بودم، کمی به تنم گشاد بود، یا بهتر بگم به تنم زار میزد! همونو گذاشتم توی پاکت و رفتم سمت پارک تا برسم به میدون بهار؛ خیاطی حاج هدایت چند قدمی پایین تر از میدونه! توی پارک شلوغ بود، پیرمردها زیر آلاچیق شطرنج بازی می کردن و واسه هم کوری میخوندن، یکدفعه یکیشون از پشت میز بلند شد، به خودش کش و قوصی داد و خستگیشو در کرد و پیروزمندانه گفت: دیگه خسته شدم، پنج بار بردم، پیرمرد دیگه سرش روی صفحه شطرنج بود و  زیرچشم و با غضب رفیق و رقیبش را نگاه میکرد. حسش را میفهمیدم، بازنده از جنگ برگشتن درد داره.
گرمای هوا و صدای جیغ بچه ها و شر شر آب کنار حوض میگفت اینجا زندگی هنوز جریان داره حتی اگه پنج دست شطرنج را باخته باشی.
از همهمه ی پارک و میدون گذشتم و رسیدم به مغازه خیاطی؛ جلوی در دو تا جارو و تی را ضربدری مثل نیزه سربازهای رومی به هم چسبونده بودن، جوری که نشه بری داخل، زدم به شیشه و صدا زدم حاجی؟ گفت حاجی پدرته گفتم مگه با مشهد رفتن هم آدم حاجی میشه؟ گفت بابای تو تا امامزاده داوود هم بره حاجی میشه! بفرمااا!  اشاره کردم به جارو گفتم اینا چیه؟ گفت اینا پروتکله ! گفتم خب حالا من چیکار کنم؟گفت هیچی، پروتکل را بردار بیا داخل.
در را که باز کردم مثل همون شهریور ۷۸، یک نسیم خنک خورد به صورتم کولر قدیمی مغازه حاجی هدایت بعد از اینهمه سال هنوز هم بیصدا کار میکنه و اندازه یک اینورتر ای خیلی پلاس خنک میکنه، گاهی شک میکنم نکنه اون گوشه کنارها یک کولر دیگه گذاشته، شاید هم بخاطر طاقه های پارچه روی هم چیده شده هست که اینجا انقدر خنکه، شاید هم بخاطر خودشه که مثل آب روی آتیشه و همیشه بلده چجوری با حرفهاش خاموشت کنه. اما هر چی که هست اینجا واسه من خود بهشته!
سلام و احوالپرسی کردیم، داشتم دوروبرم را نگاه میکردم که پرسید چی آوردی برامون؟ گفتم باز هم یکی سرخود رفته واسه من لباس خریده. گفت کاش یکی ازین سرخود ها هم ما داشتیم! البته یکیشو داریم که سرخوده منتهی واسه خودش میخره، فقط پیامکش میاد دست ما؛ منظورش به خریدهای زیاد و رنگوارنگ دخترش بود گفتم شما خیاطی، دیگه سرخود و غیر سرخود نمیخوای، ببر، بدوز، تنت کن دیگه، پیرمرد( اینو زیرلب گفتم)  گفت نه گیر تو سر اون پیامکه است که نمیاد، باید پیامکه بیاد، بخیل هم هستی نمیتونی ببینی یک پیرهن به تن ما بره گفتم نه والا، اینو عمه سکینه گرفته، میخوای بگم واسه شما هم بگیره؟ انگار از همون قدیم با عمه آبشون توی یک جوب نمیرفته گفت حالا واسه من صغری کبرا نچین با اون عمه....،نقطه ها تو صدای چرخ گم شد ، با ژست دیپلماتی که آماده میشه برای مذاکرات ژنو گفت اون پاکت را بگذار دو تا چایی بریز بردار بیار. بعد هم پاشو گذاشت روی پدال چرخ، گفتم متر نمیزنی؟ همونجور که سرش به چرخ بود گفت بدون چایی؟ گفتم شمام آبدارچی میخواستی خدا رسوند دیگه؟ پاشو از روی پدال برداشت و گفت نه میخواستم ببینم وقتش شده یا نشده! که نشده! دوباره پاشو گذاشت روی پدال و همونجور که سرش پایین بود گفت کمرنگ باشه، بلدی که؟ گفتم بلدم.
میدونه از دستور و اینو بیار و اونو بیار خوشم نمیاد، واسه همین صدا زد نبات کنار سماوره، شکر پنیر که دوست داری هم توی کمده، بردار بیار. گفتم نه من با قند میخورم لبخند شیطنت آمیزی زد و گفت اگه پیدا کردی بخور، قبل تو کریم اینجا بود! کریم به تنهایی سرانه مصرف قند محله را چهل و دو درصد بالا برده شاید هم بیشتر، همیشه چاییشو با یک مشت قند میخوره، یک مشت قند هم موقع رفتن میریزه توی جیب هاش.
سینی چایی را گذاشتم روی میز و زل زدم به نئون های پشت شیشه، انگار هیچی اینجا قرار نیست عوض بشه و همه هم حالشون خوبه، حتی نئون های چشمک زن که بعد از این همه سال مثل ساعت کار میکنن.
کارش که تموم شد، استکان چای را برداشت و سمت نور گرفت، سرش را تکون داد  و گفت ما اینجا مترهامون متر خیاطیه، اون دریایی که تو و کشتی هات توش غرق شدین را نمیشه اینجوری متر کرد.
گفتم شما وقتی یکی با کشتی هاش غرق میشه میرید  دریاشو متر میکنید؟ گفت ما خیاط ها غیر از متر کردن کاری بلد نیستیم، اگه ناراحتی زیگزال بدوزمت؟
گفتم نه نوکرتم، همون متر را بنداز شاید دستگیری شد، نجاتمون داد! گفت باریکلا، حالا شد.
دوباره نگاهم افتاد به قاب عکس روی دیوار، یک هیلمن قرمز کنار ساحل که مهین خانوم با یک لباس بنفش یا شاید هم یاسی مثل همیشه سرش را چرخونده بود سمت دوربین و به پهنای صورت میخندید. خودمو جمع و جور کردم و گفتم اون هیلمن قرمزه که همیشه جلوی مغازه برق میزد چی شد، بعد از .... بعد از مهین خانم دیگه ندیدمش. تندی باقی چایشو سرکشید و استکانشو گذاشت توی سینی گفت تو دنبال نجات نیستی میخوای ما را غرق کنی.سرمو پایین انداختم گفتم ببخشید... حرفمو برید گفت هستش توی پارکینگه، گفتم پس داریدش؟ گفت معلومه آدم که خاطره هاشو دور نمیندازه پسر. گفتم پس چرا گذاشتینش توی پارکینگ گفت چادر کشیدم روش، اینجا زیر باد و بارون بود، حالا چیه؟ نکنه چشمتو گرفته؟ گفتم نه، فقط نمیدونستم با هیلمن قرمزه چیکار میکنن!
انگار از اول میدونست گفت همیشه هست چه اینجا چه زیرچادر کنج پارکینگ چه دیگه هیچوقت نباشه چه چند سال اونور دنیا توی آمریکا باشه.
عرق سردی نشست روی پیشونیم، گفتم شما مگه....؟...
انگار از همه چیز خبر داشت، از شب یلدا، از اولین نگاه، از سفر لعنتی با یونسکو، از بازداشت شبانه، از فرودگاه امام، از جبری که به ما شده، از عذابی که تقدیر به ما داد.
چای بعدی را تلخ خوردیم اما سبک شدن از بار سکوت، کامم را شیرین میکرد. نمیدونم نوار حرفهامون چقدر ادامه پیدا کرد اما انگار ته نداشت و یکجا دکمه ی استوپ را زدیم تا شاید با هدیه ی بعدی و بهانه تازه دوباره دکمه پلی را بزنیم.
موقع خداحافظی گفت راستی بگو مادر یک غمبرپلو حسابی بپزه، باور کن از صدتا متر خیاطی بهتر جواب میده اما به شرطی تکخوری نکنی، آدرس را بلدی که؟ گفتم بلدم!

بغض

پی نوشت یک: غمبر پلو یا قنبر پلو یک غذای اصیل شیرازیه که با گوشت قلقلی و کشمش و گردو و... درست میشه و با سالاد شیرازی سرو میشه و در نظر خیلی ها انقدر لذیذه که هرچی غم با خودش ببره. 

پی نوشت دو: اسامی و فضای این نوشته واقعی نیستند و چون این وبلاگ حقیقی هست باید بازتابی از واقعیت میبود اما شاید بشه ردی از ماجرا در واقعیت دید.

همین

 


ما چون ز دری پای کشیدیم کشیدیم

امید ز هر کس که بریدیم ، بریدیم

 

دل نیست کبوتر که چو برخاست نشیند

از گوشهٔ بامی که پریدیم ، پریدیم

 

رم دادن صید خود از آغاز غلط بود

حالا که رماندی و رمیدیم ، رمیدیم

 

-------------------------------------------------------

امروز آقای رییسی، رییس جمهور کشورم شد! اما مردم نه بغض و فریاد ۸۸ را داشتن نه شور و سرمتی ۹۶ یا حتی ۹۲! مردم انگار سالهاست که مردن، گویا بی تفاوت شده ایم، ترجیح میدهیم دیگر نه شاد باشیم به امید نه غمگین باشیم به ناامیدی.

--------------------------------------------------------

امروز توی پارک شریعتی قدم میزدم و آهنگ صدای بارون توی گوشم میخوند! گرمای هوا یکجور خاصی دلچسب بود، همون هوای تابستونی که فقط توی بچگی لمسش میکردیم؛ توی خیالم فقط یک چیز میدیدم؛ چشم هاش! حرفهای توی چشمهاش، گاهی چشم های آدمها یک دنیا حرف داره، غم، شادی، امید، دوست داشتن! 

از چشم های آدم ها ساده نگذریم.

روزها

ممنون از همراهی تون و دعاهای خیرتون که توی روزهای سخت به کمکم اومد، خدا را شکر الان بیست روزی هست که مادرم حالش خوبه و باز بدون نفس نفس زدن و بدون اضطراب باهام حرف میزنه.

_سال ۱۴۰۰ تا اینجا مثل یک پدر سخت گیر بوده، یا مثل یک ارشد توی خدمت سربازی، حسابی دواندتم و هر روز یک درس تازه بهم داده. فکر کنم مثل پایان سربازی ، پایان ۱۴۰۰ هم قراره ازمون یک انسان تازه بسازه، یک انسان قوی تر، منعطف تر و شجاع تر.

 

_نمیدونم چرا توی روزهایی که بیشتر از همیشه به حرف زدن، نوشتن و این خونه نیاز داشتم، همه حرفها را توی ذهنم نوشتم و پاک کردم. 

 

_امروز وقتی شنیدم حمایت من را به پای قدرت طلبی و همراهیم را سیاست های دیگری تعبیر کردن بیشتر از همیشه از آدمهایی که همیشه حامیشون بودم و بهشون اعتماد داشتم، دلسرد شدم و فکر میکنم این حلقه اعتماد در محیط کارم دیگه به کل بسته شده. 

 

_ همیشه توی زندگیم در زمان اشتباه و جای اشتباه قرار گرفتم، چیزی را خواستم که نباید میخواستم، چیزی را خواستم که واسه خواستنش دیر شده، جایی بودم که واسه

اونجا بودنش دیر بوده! هر بار دست خودم را گرفتم و کشون کشون بردم اما!

 

التماس دعا

خدایا دنیای من خیلی کوچیکه، خیلی....

برای سلامتی مادرم دعا کنید.

بلاگ عزیز

انگار دردهای زندگی تمومی نداره و این ما هستیم که باید به بودنشون عادت کنیم، دردهایی که خیلی وقت ها فقط باید توی سینه ات نگهشون داری، خیلی وقت ها خودت تنهایی باید از پسشون بربیای و این جنگ وقتی سخت تر میشه که روح و جسمت با هم درگیر میشه، اونموقع به جای برکه و دریا باید اقیانوس باشی. 

چند وقتی بود که خودم را با کارهای مختلف سرگرم میکردم شاید هم خودم را گول میزدم یک ماه گذشت و بعد از آزمون و خطای فراوان توی کاری که روش تمرکز کرده بودم، یک موفقیت خوب و هرچند کوچک به دست آوردم و سود خوبی داشت اما مثل انیمیشن سول فهمیدم گاهی رسیدن به اون چیزی که دلت میخواد هم حس خوبش گذراست و شاید چند ساعتی بیشتر طول نکشه و بعد میفهمی که باید جای دیگه ای دنبال زندگی بگردی و شاید بهتره بجای فرار از سختی ها و مشکلات باهاشون رودررو بشی و شکستشون بدی. توی این مدت درد جسم و روحم بیشتر شد و امشب راه به جایی جز اینجا نداشتم، نوشتم تا کمی از شدتشون کم بشه و شاید بعدها به دردهای امروزم بخندم.

زمان

دیگه تاریخ ها را نمیتونیم نصفه بنویسیم ۶۸,۷۷,۸۶,۹۳,۰۰۰ و مثل همه اتفاقات دیگه به مرور زمان بهش عادت میکنم، به مرور زمان به دهه جدید زندگی عادت میکنیم، به مرور زمان به نبودن آدم هایی که بودن و دیگه نیستن عادت میکنیم، به مرور زمان یاد میگیریم که روزهامون را چطوری یک شکل دیگه بنویسیم، به مرور زمان تکه های تازه ای از پازل زندگی را پیدا میکنیم و به مرور زمان  همه چیز شکل و رنگ دیگه ای به خودش میگیره و این معجزه ی زمانه، زمانی که با صبر سپری میشه.

خب از منبر فلسفه بیام پایین و از زندگی بگم، عید امسال شاید تنهاترین عید تمام زندگیمه، وقتی که فردا فقط من و مادرم سر سفره هفت سین مینشینیم و سال را تحویل میکنیم و شاید باعث بشه تا قدر با هم بودن ها را بیشتر بدونم. امسال برعکس سال گذشته که کل عید را خونه بودم( البته هنوز کمتر از ده ساعت از امسال مونده) کامل توی شیفتم و سرکار و این یعنی نیمه دوم که همکارها هم قصد سفر دارن باید لحاف و تشکم را جمع کنم و با خودم ببرم همونجا.

عصر جدید که پارسال توی اون اوضاع وحشتناک شروع شد، امشب به پایان رسید و بنظرم باید اسم فینال را میگذاشتن مراسم دست بوسی چون هرکس میکروفون را میگرفت اول یک دور دست تک تک مردم را میبوسید بعد هم خدا را شکر میکرد و... آخر هم میگفتن سریع خلاصه بگو و کات بریم بک چیزی ببینیم.

آرزو میکنم در سال پیش رو زنجیر این بلا از پا و گردن همه ی مردم برداشته بشه و کاش کمی عبرت بگیریم. شاد و پیروز باشید.

در و دیوار این شهر

چند مدت پیش کلیپی به دستم رسید که دو تا جوون روی یک نیمکت نشسته بودن... محتواش مهم نبود اما با همون یک نیمکت و دیواری که پشت سرشان بود خیال من پرواز کرد سمت خانه قدیمی مان، می توانستم اطراف نیمکت را ببینم، روزها وشب هایی که از آنجا رد شده بودم یا آن حوالی نشسته بودم، چه وقتی که سرظهر کنار آب نما تنها بودم و حین درس خواندن بازی کلاغ ها را تماشا میکردم و چه آن شب خنک تابستان که با حامد و امیر نقشه سفر کیش را میکشیدیم. دوست داشتم یکی را صدا کنم و بگویم ببین این باغ ملی شیراز است، این دیوار بلند هم دیوار ورزشگاه حافظیه است، از اینجا صد قدم بالاتر که بروی میرسی به تالار حافظ و دویست قدم بالاتر هم میرسی به مزار لسان الغیب، مقبره حافظ شیرازی(البته موقع رد شدن از خیابان مراقب باشید) همان جا که در کنجی تکیه به دیوار میدادیم و یکی که دیوان حافظ همراهش بود سرکتاب را باز میکرد و برایمان حافظ میخواند بعد دست به دست میچرخید و هرکس میگفت نه تو بخوان، تو بهتر میخوانی. یاد آخرین شبی که همه جمع بودند و موقع رفتن یکی گفت آسمان خدا همه اش یک رنگه اما... آره انگار یک جاهایی فرق داره. 

 

نمیدونم واسه شما هم شده یا نه، یکبار وقتی شبکه مستند، آفتاب را روی دیوار خونه ای نشون میداد بدون اینکه حتی اون دیوار را قبلا دیده باشم یا بدونم مستند چیه، فقط از روی حس فهمیدم که اینجا شهرستان ماست!

_ این پست هدف خاصی نداشت فقط خاطره بود.

_ همیشه میگفتن این نیز بگذرد! نمیدونم چرا ایندفعه نمیگذرد! 

معتقد

از سرشب با لول کنترل کشتی میگیره، یکبار چسب میزنه بهش یک بار با دست تنظیمش میکنه و یک بار با پیچ گوشتی، یک بار رو به چپ و یکبار رو به راست و هر بار فحشی نثار ف میکنه! فکر میکنه ف باعث این مصیبت و بلکه سایر مصائبه! 

از در میاد داخل و میپرسه قرص داری؟ میگم چه قرصی؟ میگه سردرد! میگم سردرد های من با تو فرق داره میگه حالا نیگا کن دیگه! کدئین باشه. میرم سر کمد و اون گوشه کنارها چشمم میخوره به یک بسته استامینوفن اونم از نوع کدئین.

توی اتاق نشستم که دوباره صدا میرنه این چیه روی میز؟ میگم تخمه آفتابگردون! میگه واسه چیه؟ میگم واسه خوردن! چند لحظه بعد صدای شکستن تخمه میشنوم کلا معتقده که هر چیز مفتی را باید خورد حتی اگه بعدش مُرد!

ساعت 4:30 صبحه باز میره سراغ لول کنترل، یک اعتقاد دیگه هم داره یا شاید امشب پیدا کرده؛ ف اِشَکه! خیلی غلیظ هم اشکه!

تلگرامم را باز میکنم چشمم میخوره به saved messages! بازش میکنم و تا 2017 جلو میرم، خاطره ها یکی یکی زنده میشن، بعضی هاشون انگار گلوتو فشار میدن و به قلبت چنگ میزنن، همه اش سه سال گذشته، این همه فراز و نشیب واسه سه سال؟ من هم معتقد میشم که بعضی از افکار بعضی از خاطرات اِشَک هستن، حتی بدتر از ف که ساعت 4:30 صبح خواب را از چشمات میگیره.

 

در حال و هوای عشق

 

لحظه ی بی قراری فرا رسیده بود

زن سرش را پایین نگه داشت

 تا به مرد شانسی برای نزدیک تر شدن بدهد...

 ولی آن مرد قادر نبود... چون شجاعت نداشت...

زن برگشت و دور شد... 

❌ 

آن مرد روزهای ناپدید شده را به یاد می آورد

مانند نگاه کردن از یک پنجره ی غبار گرفته... 

گذشته چیزیست که او میتواند ببیند...

ولی نمی تواند لمسش کند... 

و هرچه که میتواند ببیند...

تیره و تار و در هم است... 

 

 

خوش اومدین
گاه نگاری یا کرونولوژی علمی برای اختصاص رخدادها در تاریخ‌های دقیق وقوع آنهاست.
به عبارتی منظم کردن و چینش وقایع از ابتدا به انتها یا برعکس.
اما گاه نگاری من نه علمی است نه چینش خاصی دارد و فقط گاهی می نگارم!
با تشکر از ناردانه!
آرشیو مطالب
پیام‌های‌ کوتاه