همینجوری

شما هم این شکلی شدید؟ میاین پست های قدیمتون را میخونید و میگید وای اینارو من نوشتم، یا دلتون میخواد دوباره بنویسید یا شاید هم یاد دوستان قدیمی می افتید و خاطره های بلاگ! و میگید وای چه زود این همه سال گذشت؟! 

این روزهای عجیب و غریب محتاط تر شدم و بیشتر از حرف زدن فکر میکنم و آهسته تر پیش میرم، سعی میکنم حلقه ی اطرافیانم را پیوسته تر دور خودم حفظ کنم و بیشتر با خانواده و دوستانم معاشرت کنم و پیوندها را قوی تر کنم چون حس میکنم این تنها راه گذر از شرایط سخت این روزهاست.

شما هم اگه این پست را خوندی اون ستاره ات را روشن کن دوست عزیز .

برف

دیروز به مناسبت روز مهندس ساعت ۱۲:۳۰ ظهر دعوت بودیم به صرف ناهار!  چون توی اون ساعت نمیشه با اتوموبیل به مرکز شهر رفت و زمان هم برای استفاده از سیستم داغان حمل و نقل عمومی نداشتم، تصمیم گرفتم با موتورسیکلت 🏍️ به محل کار برم، هوا آفتابی و لذت بخش بود و ترافیک سنگین برام مهم نبود. 

توی جلسه مثل باقی زمان هایی که مسئولین باید پاسخگو باشند و آخر به این نتیجه میرسن که مردم خوب مملکت داری نمیکنن و هر کی نمیخواد بگذاره بره؛ ما هم به این نتیجه رسیدیم که خوب مجموعه را مدیریت نکردیم و برای سوددهی بیشتر مجموعه بهتر سر بزمون را ببریم و بریم دنبال پیشرفت! ( داستان بز 🐐 یک چیزی توی همون مایه های قورباغه ات را قورت بده بود که مدیرکل تعریف کرد)، از راهکارهای مدیر مالی هم چند بیت شعر و برونسپاری و رفتن به بازار مولوی بود، ربطشون را ما هم متوجه نشدیم اما پیشنهاد خودم اینه که ترکیبی نزنید، اصلا خوب نیست.

با انبوهی از کار، شیفت عصر را به شب و شیف شب را هم به صبح رسوندیم تا ساعت هفت صبح دوباره به سمت خونه بیام و توی راه ماجرای سفر به جنوبگان را تجربه کنم، نم بارون و سرما آغاز راه بود، تنها موتورسوارهای شهر من و یکی دو تا پاکبان بودیم! شهر تعطیل و بی سروصدا بود. توی مسیر وقتی به بزرگراه رسیدم دیگه هیچ انسان عاقلی سوار موتور نبود! برف نرم نرم شروع به باریدن کرد و باد سرد وحشتناکی می وزید، که با وجود کلاه و دستکش و لباس گرم باز سرما به وجودم نفوذ کرده بود و پاهام بی حس شده بود. با سرعت زیادی حرکت میکردم و گاهی فکرم سمت ماجرای دیروز می رفت، تا حالا هیچوقت این شکلی از درون و بیرون سرد نشده بودم، فقط میخواستم به خونه برسم همین! و بالاخره رسیدم! حالا تنهایی هم به این سرما اضافه شد؛ چیز تازه ای نبود که بهش عادت نداشته باشم، با سشوار تنم را خشک کردم و خزیدم زیر پتو! برای گرم شدن نیازی نیست کار خاصی انجام بدی، زمان و روابط دوباره همه چیز را درست میکنه؛ پیام سلام صبح بخیرش رسید، گرمی را کم کم توی پاهام حس میکنم و من مثل همیشه صبر میکنم.

 

من و تروما

سال 94 وقتی اون اتفاق افتاد فکر نمیکردم دیگه هیچوقت حتی ترک موتور کسی هم سوار بشم چه برسه بخوام موتور سواری کنم (پست مربوط به تصادف)! اما کرونا و ترافیک پایتخت باعث شد به ترسم از موتور غلبه کنم و بالاخره گواهینامه موتور را بگیرم ( هرچند یک سال طول کشید!) و حالا از موتورسواری لذت ببرم. درسته هنوز هم توی ترافیک یک ترسی ته دلم هست که باعث میشه از بقیه محتاط تر باشم اما دلیل نمیشه توی مسیر برگشت و بزرگراه خلوت واسه خودم رکورد جدید نزنم و مثل فشنگ از جلوی دوربین کنترل سرعت پلیسی که هر روز سر پیچ قایم میشه! رد نشم.

تروما چیزیه که علاوه بر جسم، روح آدم ها را زخمی میکنه اما تنها راه مقابله باهاش، رودرو شدن و شکست دادنش هست. نمیگم نباید از آسیب ترسید، نمیگم ماها قهرمانیم و راحت همه مشکلات را شکست میدیم، نه! هیچ چیز آسون به دست نمیاد، باید سختی بکشی و بری توی دل ترس! حتی شاید باز هم خراش برداری اما دیگه برات ترسناک نیست. تا می تونیم از ترس هامون فرار نکنیم.

_ بعداً نوشت: الآن که دقت میکنم پست های اخیر بلاگم شده شبیه این پیج های انگیزشی :) فعلا مودم انگیزشیه تا ببینیم بعداً چی میشه.

با هم بخندیم

دور میز شام همه همکارهایی که خوش مشرب و خنده رو هستن نشسته بودن، مثل همیشه سعی کردم بیشتر شنونده باشم تا ناطق، صحبت ها گرم شد و صدای خنده ها از میز بلند شد، طبق روال شب هایی که شام زرشک پلو با مرغ هست، بهمن دو تا کیسه گذاشت روی میز تا همه استخوان ها را بریزن برای سگ های نگهبان محله بهمن و خانومش! جعفری از راه رسید و از مواجهه اش با صحنه ی کفن های دور میدان فلسطین گفت، بعد از چند ثانیه احساسی  باز همون شوخی ها شروع شد و گفت فکر کردم همین دو ساعتی که رفتم خونه خوابیدم جنگ شده، کسی به من خبر نداده ؛بحث ماهیچه تازه خریدن امیرحسین و رنگ مایل به آبی ماهیچه تازه! بحث سردی و گرمی طبع مرغ با سس و مضراتش روی سگ های محله بهمن اینا و....

درسته بحث علمی و پزشکی نبود ، اما خروجی یک حال خوب بود حال خوبی که این روزها شدید بهش احتیاج داریم و هیچ علم و پزشکی نمیتونه این نتیجه را توی نیم ساعت در وجود خسته ما ایجاد کنه پس از دورهمی و خندیدن غافل نشید و البته حواستون باشه آدمهای لوده را توی این جمع راه ندید. 

________________________________________________

امروز یا فردا مسافر شیرازم، پروازم کنسل شد و هنوز بلیطی ندارم، امیدوارم بتونم به قولم وفا کنم و خودم را به مراسم عروسی برسونم‌.

مادر برای تمام فصول

دوازده روز پیش یک بیماری ویروسی گرفتیم که یک هفته تمام اذیتمون کرد، تازه رو به بهبود بودم که سه روز پیش گلو درد و سرفه عجیبی گرفتم که نفس کشیدن را برام سخت کرده بود تا امروز عصر که حین موتورسواری و رفتن به محل کار پام پیچ خورد و زانو و رباط پام حسابی آسیب دید، جوری که بنظرم رباط صلیبی فاتحه اش خونده شد! شیفت را نمیتونستم خالی کنم و باید میموندم سرکار!

اما فکر اینکه اگه مشکلی پیش بیاد چیکار کنم و با نه ماه خونه نشینی چیکار کنم داشتم دیوونه میشدم!

تلفنم زنگ خورد و مادرم پشت خط بود سلام احوال پرسی کرد و گفت حالت خوبه؟ گفتم آره چطور؟ گفت نه چیزیت نیست؟ گفتم همون گلودرد یک کم اذیت میکنه! گفت اون نه! خودت چی شدی؟ از عصر دلشورتو دارم!   دیگه مجبور شدم بگم چی شده!

گفت مکیه پیغام داده که از پسرت خبر بگیر، غمگینه!

مکیه یک پیرزن خیر کویتیه که من هیچوقت ندیدمش!  بیشتر از سی سال پیش از ایران رفته و تنها پسرش را دیگه هیچوقت ندیده، واسه همین از وقتی با مادرم آشنا شده من را پسر خودش میدونه! چند باری وقتی تصمیم انجام کاری را داشتم، مکیه بدون هیچ خبر قبلی پیغام میداد که کاری که نیتش را داری خیر میشه یا شر! 

 امروز وسط این سختی و درماندگی و حس تنهایی، فکر میکنم یکی هنوز حواسش به ما هست هر چند ما حواسمون نیست و اون به هر طریقی  هست!

هنوز ته دلم یک غمی ازین سختی ها سنگینی میکنه که میدونم حکمتی پشتش هست.

کاش وقتی سختی و مشکل میدی، تحملش را هم بدی، آمین یا رب العالمین.

همسفر

حاج خانوم پرسید: خب حالا نظرت چیه؟
گفتم: اگه اونام مشکل ندارن بدن ببریم :)
و تمام
به چشم به هم زدنی، آشنایی و صحبت و رفت و آمد، آزمایش و بله برون و عقد... 
چند ماهی نامزدی و آماده کردن وسایل خانه و جهاز برون و لباس سفید عروسی و کت و شلوار دامادی و خانه بخت...
همه چیز سریعتر از مرور تایم لاین گالری عکس ها بود و هشت، نه ماه مثل برق و باد گذشت، اما ما اندازه هشت نه سال بزرگتر شدیم.
 ایستادیم، همراهمان شدند، همراه شدیم، یاد گرفتیم با هم و از هم، با ترسهایمان روبرو شدیم، قوی تر شدیم، حامی شدیم، تکیه گاه شدیم و حالا هنوز اول راهیم و دست در دست هم قدم در جاده پرفراز و نشیب زندگی گذاشته ایم.

 

تاریخ من

 

تاریخ اتفاقات بزرگی را برای تغییر مبدأ به خودش دیده که نزدیکترین هاش میشه تاریخ قبل از میلاد مسیح و بعد از میلاد مسیح، قبل از هجرت حضرت محمد و بعد از هجرت، قبل از انقلاب و بعد از انقلاب! قبل از جنگ تحمیلی! و بعد از جنگ. اما حالا تاریخ برای من به دوران قبل از کرونا و بعد از کرونا رسیده؛ قبل از کرونا چیکار کردم، بعدش چیکار کردم، قبلش کجا رفتم، بعدش کجا؟ چه کسانی را قبل از کرونا دوست داشتم و بعدش نداشتم؟ قبل از کرونا کیا بودن و بعد از کرونا کیا هستن؟

هیچ وقت توی‌مخیله ام نمیگنجید که توی دو سال انقدر اتفاقات عجیب میتونه بیفته! 

پی نوشت: اگه به بعضی آدم ها یک قلم و کاغذ بدی و بخواهی که فرداشون را خودشون بنویسن تا عیناً همون بشه که میخوان، چیز بهتری از دیروزشون نمیشه! سعی نکن فردای این آدمها را تغییر بدی، فقط وقت و انرژیت را هدر میدی، بجاش فردای خودت را زیباتر از دیروزت بنویس.اینجوری همونی میشه که میخوای، دنیا برای تو و بقیه جای قشنگتری میشه. 

بگو ای یار بگو

غمبر پلو

 

 

 

کمد لباس ها را زیر و رو کردم، با خودم گفتم من کی این همه شلوار بیرونی خریدم، اصلا این همه شلوار واسه چیم بود؟ همه شون هم سایز تنم بود اگر هم سایز نبود قبلا سایز شده بود. اما بالاخره باید یک بهونه پیدا میکردم، که چشمم افتاد به اون پیراهنی که قبل از عید هدیه گرفته بودم، کمی به تنم گشاد بود، یا بهتر بگم به تنم زار میزد! همونو گذاشتم توی پاکت و رفتم سمت پارک تا برسم به میدون بهار؛ خیاطی حاج هدایت چند قدمی پایین تر از میدونه! توی پارک شلوغ بود، پیرمردها زیر آلاچیق شطرنج بازی می کردن و واسه هم کوری میخوندن، یکدفعه یکیشون از پشت میز بلند شد، به خودش کش و قوصی داد و خستگیشو در کرد و پیروزمندانه گفت: دیگه خسته شدم، پنج بار بردم، پیرمرد دیگه سرش روی صفحه شطرنج بود و  زیرچشم و با غضب رفیق و رقیبش را نگاه میکرد. حسش را میفهمیدم، بازنده از جنگ برگشتن درد داره.
گرمای هوا و صدای جیغ بچه ها و شر شر آب کنار حوض میگفت اینجا زندگی هنوز جریان داره حتی اگه پنج دست شطرنج را باخته باشی.
از همهمه ی پارک و میدون گذشتم و رسیدم به مغازه خیاطی؛ جلوی در دو تا جارو و تی را ضربدری مثل نیزه سربازهای رومی به هم چسبونده بودن، جوری که نشه بری داخل، زدم به شیشه و صدا زدم حاجی؟ گفت حاجی پدرته گفتم مگه با مشهد رفتن هم آدم حاجی میشه؟ گفت بابای تو تا امامزاده داوود هم بره حاجی میشه! بفرمااا!  اشاره کردم به جارو گفتم اینا چیه؟ گفت اینا پروتکله ! گفتم خب حالا من چیکار کنم؟گفت هیچی، پروتکل را بردار بیا داخل.
در را که باز کردم مثل همون شهریور ۷۸، یک نسیم خنک خورد به صورتم کولر قدیمی مغازه حاجی هدایت بعد از اینهمه سال هنوز هم بیصدا کار میکنه و اندازه یک اینورتر ای خیلی پلاس خنک میکنه، گاهی شک میکنم نکنه اون گوشه کنارها یک کولر دیگه گذاشته، شاید هم بخاطر طاقه های پارچه روی هم چیده شده هست که اینجا انقدر خنکه، شاید هم بخاطر خودشه که مثل آب روی آتیشه و همیشه بلده چجوری با حرفهاش خاموشت کنه. اما هر چی که هست اینجا واسه من خود بهشته!
سلام و احوالپرسی کردیم، داشتم دوروبرم را نگاه میکردم که پرسید چی آوردی برامون؟ گفتم باز هم یکی سرخود رفته واسه من لباس خریده. گفت کاش یکی ازین سرخود ها هم ما داشتیم! البته یکیشو داریم که سرخوده منتهی واسه خودش میخره، فقط پیامکش میاد دست ما؛ منظورش به خریدهای زیاد و رنگوارنگ دخترش بود گفتم شما خیاطی، دیگه سرخود و غیر سرخود نمیخوای، ببر، بدوز، تنت کن دیگه، پیرمرد( اینو زیرلب گفتم)  گفت نه گیر تو سر اون پیامکه است که نمیاد، باید پیامکه بیاد، بخیل هم هستی نمیتونی ببینی یک پیرهن به تن ما بره گفتم نه والا، اینو عمه سکینه گرفته، میخوای بگم واسه شما هم بگیره؟ انگار از همون قدیم با عمه آبشون توی یک جوب نمیرفته گفت حالا واسه من صغری کبرا نچین با اون عمه....،نقطه ها تو صدای چرخ گم شد ، با ژست دیپلماتی که آماده میشه برای مذاکرات ژنو گفت اون پاکت را بگذار دو تا چایی بریز بردار بیار. بعد هم پاشو گذاشت روی پدال چرخ، گفتم متر نمیزنی؟ همونجور که سرش به چرخ بود گفت بدون چایی؟ گفتم شمام آبدارچی میخواستی خدا رسوند دیگه؟ پاشو از روی پدال برداشت و گفت نه میخواستم ببینم وقتش شده یا نشده! که نشده! دوباره پاشو گذاشت روی پدال و همونجور که سرش پایین بود گفت کمرنگ باشه، بلدی که؟ گفتم بلدم.
میدونه از دستور و اینو بیار و اونو بیار خوشم نمیاد، واسه همین صدا زد نبات کنار سماوره، شکر پنیر که دوست داری هم توی کمده، بردار بیار. گفتم نه من با قند میخورم لبخند شیطنت آمیزی زد و گفت اگه پیدا کردی بخور، قبل تو کریم اینجا بود! کریم به تنهایی سرانه مصرف قند محله را چهل و دو درصد بالا برده شاید هم بیشتر، همیشه چاییشو با یک مشت قند میخوره، یک مشت قند هم موقع رفتن میریزه توی جیب هاش.
سینی چایی را گذاشتم روی میز و زل زدم به نئون های پشت شیشه، انگار هیچی اینجا قرار نیست عوض بشه و همه هم حالشون خوبه، حتی نئون های چشمک زن که بعد از این همه سال مثل ساعت کار میکنن.
کارش که تموم شد، استکان چای را برداشت و سمت نور گرفت، سرش را تکون داد  و گفت ما اینجا مترهامون متر خیاطیه، اون دریایی که تو و کشتی هات توش غرق شدین را نمیشه اینجوری متر کرد.
گفتم شما وقتی یکی با کشتی هاش غرق میشه میرید  دریاشو متر میکنید؟ گفت ما خیاط ها غیر از متر کردن کاری بلد نیستیم، اگه ناراحتی زیگزال بدوزمت؟
گفتم نه نوکرتم، همون متر را بنداز شاید دستگیری شد، نجاتمون داد! گفت باریکلا، حالا شد.
دوباره نگاهم افتاد به قاب عکس روی دیوار، یک هیلمن قرمز کنار ساحل که مهین خانوم با یک لباس بنفش یا شاید هم یاسی مثل همیشه سرش را چرخونده بود سمت دوربین و به پهنای صورت میخندید. خودمو جمع و جور کردم و گفتم اون هیلمن قرمزه که همیشه جلوی مغازه برق میزد چی شد، بعد از .... بعد از مهین خانم دیگه ندیدمش. تندی باقی چایشو سرکشید و استکانشو گذاشت توی سینی گفت تو دنبال نجات نیستی میخوای ما را غرق کنی.سرمو پایین انداختم گفتم ببخشید... حرفمو برید گفت هستش توی پارکینگه، گفتم پس داریدش؟ گفت معلومه آدم که خاطره هاشو دور نمیندازه پسر. گفتم پس چرا گذاشتینش توی پارکینگ گفت چادر کشیدم روش، اینجا زیر باد و بارون بود، حالا چیه؟ نکنه چشمتو گرفته؟ گفتم نه، فقط نمیدونستم با هیلمن قرمزه چیکار میکنن!
انگار از اول میدونست گفت همیشه هست چه اینجا چه زیرچادر کنج پارکینگ چه دیگه هیچوقت نباشه چه چند سال اونور دنیا توی آمریکا باشه.
عرق سردی نشست روی پیشونیم، گفتم شما مگه....؟...
انگار از همه چیز خبر داشت، از شب یلدا، از اولین نگاه، از سفر لعنتی با یونسکو، از بازداشت شبانه، از فرودگاه امام، از جبری که به ما شده، از عذابی که تقدیر به ما داد.
چای بعدی را تلخ خوردیم اما سبک شدن از بار سکوت، کامم را شیرین میکرد. نمیدونم نوار حرفهامون چقدر ادامه پیدا کرد اما انگار ته نداشت و یکجا دکمه ی استوپ را زدیم تا شاید با هدیه ی بعدی و بهانه تازه دوباره دکمه پلی را بزنیم.
موقع خداحافظی گفت راستی بگو مادر یک غمبرپلو حسابی بپزه، باور کن از صدتا متر خیاطی بهتر جواب میده اما به شرطی تکخوری نکنی، آدرس را بلدی که؟ گفتم بلدم!

بغض

پی نوشت یک: غمبر پلو یا قنبر پلو یک غذای اصیل شیرازیه که با گوشت قلقلی و کشمش و گردو و... درست میشه و با سالاد شیرازی سرو میشه و در نظر خیلی ها انقدر لذیذه که هرچی غم با خودش ببره. 

پی نوشت دو: اسامی و فضای این نوشته واقعی نیستند و چون این وبلاگ حقیقی هست باید بازتابی از واقعیت میبود اما شاید بشه ردی از ماجرا در واقعیت دید.

همین

 


ما چون ز دری پای کشیدیم کشیدیم

امید ز هر کس که بریدیم ، بریدیم

 

دل نیست کبوتر که چو برخاست نشیند

از گوشهٔ بامی که پریدیم ، پریدیم

 

رم دادن صید خود از آغاز غلط بود

حالا که رماندی و رمیدیم ، رمیدیم

 

-------------------------------------------------------

امروز آقای رییسی، رییس جمهور کشورم شد! اما مردم نه بغض و فریاد ۸۸ را داشتن نه شور و سرمتی ۹۶ یا حتی ۹۲! مردم انگار سالهاست که مردن، گویا بی تفاوت شده ایم، ترجیح میدهیم دیگر نه شاد باشیم به امید نه غمگین باشیم به ناامیدی.

--------------------------------------------------------

امروز توی پارک شریعتی قدم میزدم و آهنگ صدای بارون توی گوشم میخوند! گرمای هوا یکجور خاصی دلچسب بود، همون هوای تابستونی که فقط توی بچگی لمسش میکردیم؛ توی خیالم فقط یک چیز میدیدم؛ چشم هاش! حرفهای توی چشمهاش، گاهی چشم های آدمها یک دنیا حرف داره، غم، شادی، امید، دوست داشتن! 

از چشم های آدم ها ساده نگذریم.

روزها

ممنون از همراهی تون و دعاهای خیرتون که توی روزهای سخت به کمکم اومد، خدا را شکر الان بیست روزی هست که مادرم حالش خوبه و باز بدون نفس نفس زدن و بدون اضطراب باهام حرف میزنه.

_سال ۱۴۰۰ تا اینجا مثل یک پدر سخت گیر بوده، یا مثل یک ارشد توی خدمت سربازی، حسابی دواندتم و هر روز یک درس تازه بهم داده. فکر کنم مثل پایان سربازی ، پایان ۱۴۰۰ هم قراره ازمون یک انسان تازه بسازه، یک انسان قوی تر، منعطف تر و شجاع تر.

 

_نمیدونم چرا توی روزهایی که بیشتر از همیشه به حرف زدن، نوشتن و این خونه نیاز داشتم، همه حرفها را توی ذهنم نوشتم و پاک کردم. 

 

_امروز وقتی شنیدم حمایت من را به پای قدرت طلبی و همراهیم را سیاست های دیگری تعبیر کردن بیشتر از همیشه از آدمهایی که همیشه حامیشون بودم و بهشون اعتماد داشتم، دلسرد شدم و فکر میکنم این حلقه اعتماد در محیط کارم دیگه به کل بسته شده. 

 

_ همیشه توی زندگیم در زمان اشتباه و جای اشتباه قرار گرفتم، چیزی را خواستم که نباید میخواستم، چیزی را خواستم که واسه خواستنش دیر شده، جایی بودم که واسه

اونجا بودنش دیر بوده! هر بار دست خودم را گرفتم و کشون کشون بردم اما!

 

خوش اومدین
گاه نگاری یا کرونولوژی علمی برای اختصاص رخدادها در تاریخ‌های دقیق وقوع آنهاست.
به عبارتی منظم کردن و چینش وقایع از ابتدا به انتها یا برعکس.
اما گاه نگاری من نه علمی است نه چینش خاصی دارد و فقط گاهی می نگارم!
آرشیو مطالب
پیام‌های‌ کوتاه