گاه نگاری های یک مهندس

اینجا از هر دری مینویسم، علایقم، سلایقم، روزمرگی هایم، شادی هایم و دلتنگی هایم

گاه نگاری های یک مهندس

اینجا از هر دری مینویسم، علایقم، سلایقم، روزمرگی هایم، شادی هایم و دلتنگی هایم

خوش اومدین
گاه نگاری یا کرونولوژی علمی برای اختصاص رخدادها در تاریخ‌های دقیق وقوع آنهاست.
به عبارتی منظم کردن و چینش وقایع از ابتدا به انتها یا برعکس.
اما گاه نگاری من نه علمی است نه چینش خاصی دارد و فقط گاهی می نگارم!
با تشکر از ناردانه!

پیام های کوتاه
آخرین مطالب

۳ مطلب در فروردين ۱۳۹۶ ثبت شده است

۲۵
فروردين
۹۶
توی اتاقم نشسته بودم که صدای در اومد، پدرم با لبخند وارد شد و پرسید آب هویج بستنی میخوری؟ گفتم نه ممنون باباجون!
گفت درست کنم میخوری (معلوم شد که جمله اولشون هم سوالی نبوده، اخباری بوده! یعنی تا چند دقیقه دیگه آب هویج بستنی میخوری)
هنوز آب هویج بستنی تمام نشده بود که باز در زدن و با یک لیوان که محتوای عجیبی داشت وارد شدن و گفتن اینو بخور ببین چجوریه! گفتم این چیه؟ پدرم کاملا جدی گفت میخوایم کافی شاپ بزنیم داریم چیزهای جدید تست میکنیم :/
تنها توصیه ای که براتون دارم اینه که هیچوقت پدر و مادرتون را کافی شاپ های فانتزی نبرین و اگه بردین منو را همون اول از پهنا بخورین و برای همه یک قوری چایی سفارش بدین و اصلا به این فکر نکنین که اسموتی! میلک شیک، چایی طعم دار و از این جور چیزهای بیخود سفارش بدین.

  • محمود بنائی
۲۰
فروردين
۹۶

چند روز پیش یک پست راجع به سفر کاشان گذاشتم و امشب چند تا عکس از این سفر به یادموندنی جدا کردم که با توضیحات در ادامه میارم.

 کشاورز

نزدیکهای قم و بعد از صرف ناهار، رسیدیم به این مزرعه زیبا که ایشون هم با بیل حسابی مشغول بودن.


به محض اینکه رسیدیم کاشان مستقیم رفتیم سراغ باغ فین! توی کوچه پس کوچه ها با این آب و هوا واین همه زیباییِ طبیعت به این فکر میکردم که سهراب سپهری چرا نباید شاعر بشه وقتی از این کوچه باغ ها میگذشته.


 همه توی باغ حواسشون به عمارت ها و ... بود و حواس من به این آب نماها که سال هاست بدون هیچ پمپی، خیلی خود جوش، زیبایی را مهمان این باغ کردن.


باز هم چیزی از عمارت نمی بینید چون من یک حوض پیدا کردم که هشتاد تا سوراخ کفِش داشت و یک عده بیکار و ... سکه می انداختن توی این حوض بلکه یک از سوراخ دیگه خارج بشه! میگن قبلا کف این حوض جوری با کاشی به شکل فرش تزیین شده بوده که با تابش خورشید و وزش با شبیه قالیچه پرنده می شده ( نمیدونم چقدرش درسته ) اما بخاطر طلاکاری های روشون به سرقت رفته!


سرانجام قسمتی از سقف زیبا و بازسازی شده عمارت


اینجا ایستاده بودم و میرزاتقی خان امیرکبیر را میدیدم که با اون همه خدمتی که به شاه قاجار و مردم کشورم کرد چطور مظلوم و غریب و با دسیسه کشته شد. پدرم گفت وایسا یک عکس بگیرم ازت، گفتم دوست ندارم اینجا عکس داشته باشم، من کربلا میرفتم انقدر غصه نمیخوردم که اینجا و از کشته شدن امیرکبیر!


جلوی باغ یک کافه سیار ایستاده بود که قهوه های خوبی داشت و البته سلیقه خوبی!


مسجد آقا بزرگ، یک مسجد زیبا و باشکوه و تنها جایی که بعد از تاریکی هوا می شد رفت و دید ( خانه های تاریخی ساعت 18 می بندن!)

نمیدونم چرا هممون به آقا بزرگ میگفتیم بزرگ آقا :/  ربطی به سریال شهرزاد که نداره؟


یکدفعه چشمم افتاد به اون گنبد قدیمی و جالب! بنای خواجه تاج الدین


توی کوچه ی بنای خواجه تاج الدین، یک راهروی باریک و تقریبا تاریک دیدم، خیلی بی سز و صدا رفتم داخل، یک سراشیبی و یک دالان دراز که تهش یک در بود، از پشت در صدای بازی و خنده بچه ها می اومد که شاید توی خونه مادربزرگشون به مناسبت سال نو جمع شده بودن! همون صدایی که قدیما از خونه مادربزرگم بلند می شد و  ما بچه ها دنبال هم می دویدیم و بازی میکردیم.


شب بعد از اینکه شام را توی پارک مدنی خوردیم، به همون بنای خواجه تاج الدین برگشتیم و متولی در امامزاده را از پشت بست و ما از در کوچه وارد مهمان پذیر شدیم و یک شب عجیب! را تا صبح سپری کردیم.


+چون عکس ها و توضیحات زیاد بود خیلی هاشو دوباره حذف کردم.

  • محمود بنائی
۱۳
فروردين
۹۶

 

 

 

می خواستم یک سفرنامه بنویسم از چند روز سفر لذت بخش به دل کویر، اما دیدم این سفر  نکات و چیزهای جذاب تری هم برام داشته که قبلا نمیدونستم که در ادمه عرض میکنم خدمتون.

 

هفته قبل نزدیکهای نیمه شب آبجیم پیام داد! فردا شب خونه بچه ها دعوتی، همه هستن و نیای ناراحت میشن! (خدایی این آخریشو فکر کنم از خودش درمیاره)، گفتم از جانب من تشکر کن و بگو نمیام و احتمالا نیمه دوم تعطیلات هم چون برنامه ای برای سفر نداریم باز هم شب کار میمونم تا کمی استراحت کنم! از همین جا بازجویی شروع شد... چند دقیقه بعد پدرم پیام داد و ناچارا قبول کردم فردا به مهمانی بریم.

شبِ بعد، وقتی از مهمونی برگشتیم دیدم همه چیز جلوی دره و یک هندوانه هم روی سر اثاث های سفره! پدرم با لبخندی پیروزمندانه گفت همه چیز را برای سفر حاضر کردیم! رفتم توی اتاق و دیدم یک چیزی توی شارژه! هارد اکسترنال زبان بسته را بجای بانک شارژ! با ظرافت خاصی به شارژر زده بودن...

روزه بعد از یک برنامه ریزی دقیق کردیم برای سفر به این صورت ( تهران، کاشان، یزد، شاید اصفهان، تهران) صبحِ اول وقت نزدیک های ساعت دوازه حرکت کردیم و یک ساعت بعد برای ناهار توقف کردیم و متوجه شدم که کارتهای بانکی و گواهینامه مبارک در جیب شلوار مهمانی فرخنده شب گذشته جا مانده است. 

ساعت حدودا 17 بود که رسیدیم کاشان و با این برنامه ریزی دقیق مستقیم رفتیم باغ فین و بعد از حظ کردن فراوان، به سمت مسجد آقا بزرگ رفتیم، هیچ تصوری از زیبایی این بنا در شب نداشتم و همگی فی الواقع کف کردیم از جذابیت این بنا و بعد چشممان افتاد به آن گنبد جذاب کناری و کیف کنان از لابلای کوچه ها راهی بنای خواجه تاج الدین شدیم.

خدایی به همه چیز فکر میکردم جز اینکه شب اونجا بخوابیم. بعد از اینکه پدرم با متصدی اونجا صحبت کرده بود، با مبلغی اندک کلید سوییت کنار بنا را به ما داد. ( به آبجیم گفتم خدا به دادمون برسه، من دیگه هتل شبی صدتومانی هم بگیرم، مامان میگه اوه چه خبره؟ و همینطور هم شد)

یکی از نکاتی که گفتم نمیدونستم و عرض میکنم خدمتتون این بود که درسته کویر روزهاش گرمه اما شب هاش از سرما استخوان هاتون میترکه و صبح مجبورید روی کیسه آبگرم بشینین بلکه یختون باز بشه پس به سیستم گرمایشی مکانی که برای اقامت در شب انتخاب میکنید کاملا دقت کنید.

خب این از روز اول سفر... 

+موسیقی بالا : سفر ، از آلبوم هیاهوی سکوت اثر رضا روحانی

  • محمود بنائی