گاه نگاری های یک مهندس

اینجا از هر دری مینویسم، علایقم، سلایقم، روزمرگی هایم، شادی هایم و دلتنگی هایم

گاه نگاری های یک مهندس

اینجا از هر دری مینویسم، علایقم، سلایقم، روزمرگی هایم، شادی هایم و دلتنگی هایم

خوش اومدین
گاه نگاری یا کرونولوژی علمی برای اختصاص رخدادها در تاریخ‌های دقیق وقوع آنهاست.
به عبارتی منظم کردن و چینش وقایع از ابتدا به انتها یا برعکس.
اما گاه نگاری من نه علمی است نه چینش خاصی دارد و فقط گاهی می نگارم!
با تشکر از ناردانه!

پیام های کوتاه
آخرین مطالب

۷ مطلب در آبان ۱۳۹۳ ثبت شده است

۲۴
آبان
۹۳

توی راه خونه از بلندگوهای پارک آهنگ " ماه عسل" از مرتضی پاشایی پخش میشد، یاد حرفهای دیشب مادرم افتادم که میگفت: مرتضی پاشایی حالش بهتر شده و...

تازه از راه رسیده بودم، تلویزیون را روشن کردم و زدم شبکه خبر،حین دیدن اخبار یک زیرنویس،یک دنیا غم میشونه توی دلم؛ ( مرتضی پاشایی خواننده پاپ کشورمان بر اثر بیماری سرطان درگذشت)، باورم نمیشد، همین دیشب بود که آلبومشو از توی جعبه آلبوم ها در آوردم و امیدوارم بودم حالش خوب بشه تا باز صداشو بشنویم.

 دلمون خیلی برات تنگ میشه مرتضی.

  • محمود بنائی
۲۱
آبان
۹۳

دیروز بالاخره بعد از دو ماه فرصت شد تا برم سینما! توی صف بلیط بودم، دختری که پشت گیت بود پرسید:

چه فیلمی ؟

 -شهر موشها ٢ 

چند نفر؟

- یک نفر

تنها میری؟

-بله،ایرادی داره؟

نه بفرمایید.

سالن گراند ١! داخل سالن که شدم چند دقیقه ای از فیلم گذشته بود ولی چیز زیادی از دستم نرفته بود فکر کنم.

سالن نمایش یک سر و گردن از همه سینماهایی که رفته بودم بالاتر بود، ویدئو پروژکتور و صدا عالی بود. صندلی ها هم عالی بود ولی نه به خوبی اون ردیف وی آی پی که اولش اشتباهی رفتم :) پیشنهاد میکنم هم فیلم را ببنید خصوصا دهه شصتی ها! هم یک سر به پردیس کوروش بزنین. اگه بچه هم دارید که اصلا معطل نکنید.

  • محمود بنائی
۱۸
آبان
۹۳

صبح شنبه ساعت 6:30 بیدار شدیم و با شوق و ذوق همراه آبجیم رفتیم سمت نمایشگاه بین الملل، اون به قصد تهیه گزارش و من بازدید از دست آوردهای صنعت برق ایران!

ساعت نزدیک 9 بود که رسیدیم، توی پباده روی منتهی به نمایشگاه، دست فروش ها ایستاده بودن و حتی کمریند و کراوات و پاپیون و ... میفروختن که برام عجیب بود! جلوی در ورودی هم برای عموم 2 هزار تومان ورودی میگرفتن و دانشجوها مجانی! 

پیگیر شدیم که مراسم افتتاحیه برگزار شده یا نه ! آخه قرار بود ساعت هشت انجام بشه که به همت ایرانی بودنِ ما یکی دو ساعت به تاخیر افتاده بود. وارد سالن شدیم فهمیدم علت فروش اون وسایل بیرون چی بود! همه فوکول و کرابات زده بودن و شاید توی اون ساعت من تنها کسی بودم که یک کاپشن و پلیور پوشیده بودم. چشمم افتاد به کنتور سازی ایران که قبلا یک گزارش کسب و کار و.. دربارشون تهیه کرده بودم و به آبجیم پیشنهاد دادم که برای گزارش با مسئول این شرکت صحبت کنه، خیلی اضظراب داشت که برام قابل فهم بود برای همین خیلی خونسرد یکبار باهاش سوالات را مرور کردیم و برای شروع رفتیم سراغ مدیر یک شرکت دیگه و اوشون هم با روی باز ما را پذیرفتن. دور میز نشسته بودیم و سعی میکردم حواسم به همه چیز باشه و جناب مدیر از حوزه اقتصادی خارج شد و وارده حیطه برق شد، از چهره آبجیم مشخص بود که زیاد سر در نمیاره! سریع چند تا سوال پرسیدم و بحث را جمع کردم . بعد از مصاحبه خیلی خوشحال بود که انقدر خوب انجام شده و سراغ مدیران کنتور سازی رفتیم و با هماهنگی دور میز نشستیم، به همراه مدیر و مشاور و ... نظرات یکسانی نسبت به وضعیت اقتصاد داشتند و بیشتر از ثبات ارزی راضی بودند و معتقد بودند تنها چیزیه که بهبود داشته.

بعد به سالن رفتیم و مراسم افتتاحیه ساعت 10 با سخنرانی وزیر نیروآغاز و با سخنرانی کشدار معاون رییس جمهور به اتمام رسید.

اما بعد از مراسم، نسیم رفت تا به کارش برسد و من نقشه به دست توی نمایشگاه؛

پر بود از چینی و کره ای و خارجی های دیگه، مثل اون ایتالیایی حلقه به گوشِِ فروشنده سوئیج و یا اون چینی که فارسی حرف میزد و ...

انتظار داشتم پیشرفتهایی در زمینه تولید صنایع برق ببینم اما بیش از نیمی از نمایشگاه دلال بودن یعنی وارد کننده کالای خارجی و بخشی هم که خود خارجی ها بودن، تولیدات داخلی هم محدود میشد به تولید کابل و تابلوهای برق(مونتاژ داخل) و تعداد انگشت شماری شرکت مانند گروه صنعتی لاوان که ادوات برقی تولید کرده بودن. دو تا از سالن ها پر از بود غرفه های لامپ سازان! لامپ های که فقط در کارخانه ایران سرهم میشود.

ناهار را به اجبار در رستوران نمایشگاه خوردم و مبلغ 15 هزار تومان برای یک پرس  برنج مرغ بی کیفیت.

سراغ شرکت مپنا رفتم که برای همه برقی ها آشناست؛ مدیر فنی شرکت از ساخت توربین های بادی صحبت میکرد و خیلی با حوصله به تمام سوالات من و یک پدر و پسر پاسخ می داد، کارتشون را گرفتم و کمی هم برای کار راهنمایی گرفتم!

ساعت 4 نمایشگاه تعطیل شد و سه سالن دیگه باقی موند تا اگه فرصتی شد تا بیستم آبان یک بار دیگه برم نمایشگاه!


  • محمود بنائی
۱۵
آبان
۹۳

صبح تاسوعا؛ هوای تهران بارونی بود ولی از پنجره صدای دسته های عزاداری شنیده میشد و ما هم مثل سال گذشته از خونه خارج شدیم و رفتیم سمت امامزاده زید اما بخاطر بارندگی نه توی خیابون دسته ای بود و نه توی امامزاده! محوطه خلوت بود و عده ای هم توی صحن مشغول زیارت بودن واسه این که دست خالی برنگردیم زیارت کردیم و دوباره برگشتیم همان مسجد سرکوچه.

دسته های کوچک زنجیرزنی توی کوچه پس کوچه های محله میگشتن و گاها توقف میکردن و کسانی که نذر داشتن قربانی میدادن یا بین عزادارها چایی و شربت و ... میگردوندن.

مادرم که 363 روز از 365 روز سال را غذا میپزه توی این دو روز، بد میدونه که توی خونه ناهار درست کنه و هیچ سالی هم از کرمِ امام حسین بی نصیب نمی مونه.  اون روز هم رفتیم جایی که نذری میدادن، با این که گفتن غذا تموم شده در را باز کردن، مادرم رفت داخل و با یک ظرف غذا برگشت و گفت بریم !

شب عاشورا( همون تاسوعا شبش)، مادرم نشسته بود تا سریال محبوبش را بعد از دو هفته ببینه! ولی وقتی دید تنها دارم میرم، فوری تلویزیون را خاموش کرد و حاضر شد تا با هم بریم . رفتیم مسجد محل، می خواستم نماز بخونم اما جای کافی نبود و همه حلقه زده بودن و گرد شبستان میچرخیدن و سینه میزدن، یکی از هم محلی ها جا باز کرد و اشاره کرد که بیا تو ...

 اما...

صبح عاشورا؛ انگار با همه صبح ها فرق داره و همه چیز یک حال و هوای دیگه داره. بارون و آفتاب با هم بود و هوا خیلی خوب بود. آبجیم هم که کارشو توی بخش اقتصادی یک روزنامه شروع کرده اونروز اولین روز کاریش بود و قبل از ما از خونه رفت بیرون.

امروز اما صحن امامزاده زید پر از دسته های عزاداری بود که از محله های اطراف میومدن، دور حرم میچرخیدن و از در کنار خارج میشدن. یکی از مهمترین چیزها توی هر دسته و هیئت، علم و بیرقه که هنوز دلیلشو نمیدونم چرا باید همچین چیز سنگین و خطرناکی را بلند کرد و چرخید و چند قدمی راه رفت! حتی بچه های هشت، نه ساله هم یک علم و بیرق برای خودشون ساخته بودن و به زحمت حملش میکردن.

توی راه برگشتن، وسط دسته ای که از مسجد خودمون میومد چشمم افتاد به دختر بچه ای که خیلی شیرین و خانومانه با یک دست گوشه چادرش را گرفته بود و با دست دیگه دست پدربزرگش را.خلاصه اینکه توی وجود هرانسانی،حتی یک دختر بچه،  متانت و وقار چیزیه که باعث زیبا جلوه دادن میشه نه چیزهای دیگه.

  • محمود بنائی
۱۱
آبان
۹۳

وای به روزی که حقی نا حق بشه و ما سکوت کنیم، وای به روزی که به مظلومی ظلم بشه و ما چشمامونو ببندیم وای به روزی که توی راه حق پاهامون بلرزه!

وقتی خورشید روز عاشورا غروب میکنه، همه چی تموم شده ویاران امام حسین سربلندن پیش خدا و نامشون برای همیشه توی تاریخ مونده و  برای عده ای فقط حسرتی مونده از یک درنگ!

بغض پیرزن هنوز جلو چشمامه وقتی گفت:"پسرم از خونه ام بیرونم کرده و قفل در را عوض کرده..."

  • محمود بنائی
۰۵
آبان
۹۳

این حسین کیست که عالم همه دیوانه اوست

این چه شمعی است که جان ها همه پروانه اوست

هزارساله که از واقعه عاشورا میگذره و داغی به دلمون نشسته که هرساله این روزها که میرسه رخت عزای امام حسین(ع) را به تن میکنیم، به مظلومیت سید و سالار شهیدان اشک میریزیم و مبهوت وفای حضرت ابوالفضل العباس (ع) و رشادت های حضرت زینب (س) میشیم. اما ای کاش ذره ای هم ایشان را الگو قرار میدادیم، کاش حسینی میشدیم نه فقط عزادار حسین(ع)...

ایام عزاداری محرم را تسلیت میگم، ما را هم از دعای خیرتون بی نصیب نگذارید.

  • محمود بنائی
۰۳
آبان
۹۳

رفتن همیشه بوی تازگی میده، بوی زندگی، نوید روزهای خوب و اتفاقات تازه. رفتن یعنی شروع دوباره، بستن دفتر کهنه و نوشتن توی دفتر تازه. رفتن یعنی یاد بگیری به این دنیا دل نبندی! رفتن یعنی یک فرصت دوباره. رفتن یعنی توکلت علی الله، رفتن یعنی...

روزها یکی یکی گذشتن تا اثاث کشی ما مقارن شد با سه آبان یعنی روز تولد من و احتمالا امشب آخرین شبی ست که توی این خونه هستم، خونه ای که حالا یک تکه از زندگیم شده!

 دل کندن از چیزی که چند سال باهاش زندگی کردی سخته ولی همیشه این رفتن ها به من یاد داد که اگه یک جا بمونی میگندی، اگه خطر نکنی و ریسک رفتن را به جون نخری، بعدها حسرت میخوری! حسرت اتفاقاتی که میشد بیفته و نیفتاد! حسرت روزهایی که میشد بیاد و نیومد و حسرت کارهایی که میتونستی انجام بدی و ندادی! 

خلاصه اینکه رفتن یعنی رفتن اما تا فرصتی هست.

  • محمود بنائی