گاه نگاری های یک مهندس

اینجا از هر دری مینویسم، علایقم، سلایقم، روزمرگی هایم، شادی هایم و دلتنگی هایم

گاه نگاری های یک مهندس

اینجا از هر دری مینویسم، علایقم، سلایقم، روزمرگی هایم، شادی هایم و دلتنگی هایم

خوش اومدین
گاه نگاری یا کرونولوژی علمی برای اختصاص رخدادها در تاریخ‌های دقیق وقوع آنهاست.
به عبارتی منظم کردن و چینش وقایع از ابتدا به انتها یا برعکس.
اما گاه نگاری من نه علمی است نه چینش خاصی دارد و فقط گاهی می نگارم!
با تشکر از ناردانه!

پیام های کوتاه
آخرین مطالب

۳ مطلب در آذر ۱۳۹۵ ثبت شده است

۲۷
آذر
۹۵

امروز صبح که قصد عزیمت به مکانی نامشخص را داشتیم، نمی دانستیم که این ماجراجویی به سرکوچه ختم خواهد شد و جناب ترک میکسر با چند تن بار خیلی خونسرد و به گفته خودشون با دنده دو یکسره میپیچین توی فرعی و ....

تا حالا فیلم های ترسناکه هالیوودی را دیدین که یک دیوانه آدمکش قصد جون یک نفر را میکنه؟ بعد اون یک نفر توی ماشین نشسته و یکدفعه به سمت چپ خودش نگاه میکنه و میبینه که ماشین خیلی بزرگی داره به سمتش میاد( که احتمالا موجودی جهش یافته، قهقه زنان و با چهره ای ترسناک پشت فرمان نشسته) و بعد به شدت با ماشین اون یک نفر برخورد میکنه و چند متری هم اون را جلو میبره؟

خوب فاجعه اونجاست که اون راننده 140 سانتی متر بیشر قد نداشته باشه و تقریبا به جز آسمون و فضای تاری حول و هوش 20 متری، چیزی را نمیبینه و اون ماشینی که باهاش برخورد کرده یک ماشین ژاپنی یا آمریکایی نیست بلکه اعجوبه ای است به نام پراید و از بخت بد شما پشت فرمان نشسته اید.

خب همه اینهارو گفتم که خدای ناکرده اگه روزی در همچین موقعیتی قرار گرفتین چند تا نکته زیر را به خاطر داشته باشین.

  • محمود بنائی
۲۰
آذر
۹۵
صبح وقتی ساعت زنگ خورد کمی این دنده و اون دنده شدم و بعد با خودم گفتم امروز سرکار نمیرم و میرم کار ناتمامم را تمام میکنم؛ از ساعت هفت و نیم تماس ها شروع شد و طبق معمول با خوندن شماره دکمه بیصدا زده می شد! تا ساعت نه و نیم که باز گوشی زنگ خورد! اینبار فرشاد بود؛ 
جانم فرشاد؟
 _ محمود کجایی؟
 خونه ام، چطور؟
 _نمیای کارگاه؟
چیزی شده؟
با صدای بریده بریده گفت امروز صبح بابابزرگم...
چند روز قبل دکترها گفته بودن که سرطان کل بدنشو گرفته کاری از ما ساخته نیست؛ ببریدش خونه و فقط بهش مسکن بزنید تا دردش کمتر بشه.
سرطان وقتی که دیر بیدار میشی درد لاعلاجیه، اما زود تموم میشه! وای از اون درد هایی که هیچوقت تمومی نداره و هیچ مسکنی براشون نیست.
-----------------------
دیگه دلتنگیه من، حولت نمیده سمت من!
-----------------------
فکر میکنم چند وقتی اینجا شده غم نامه! تا میخوام از اتفاق هایی خوب بنویسم یک اتفاق بد می افته! به خوبی خودتون ببخشید.
-----------------------
  • محمود بنائی
۰۶
آذر
۹۵

یک وقت هایی میریم سفر و یک چیزی میبینیم که دلمون میخواد یا به اصطلاح چشممون را میگیره ولی بیخیال میشیم و ازش رد میشیم یا سریک قرون و دوزار قیمت به توافق نمیرسیم؛ یا حتی توی یک فروشگاه وقتی پول داریم باز دلمون نمیاد اون چیزی که میخواهیم را بخریم و به اصطلاح قناعت میکنیم. نه اینکه قناعت چیز بدی باشه ولی باید دید این گذشتن و قناعت بعدها ما را بیشتر خوشحال میکنه یا ناراحت!

بذار یک مثال بزنم! یکی از دوستام برای سفری کاری به پاریس رفته بود و اونجا عروسک چوبی پینوکیو را توی دستان پیرمردی دوره گرد دیده بود و سرقیمت به توافق نرسیده بودن و از اون محل میره و چند ساعت بعد دوباره برمیگرده اما پیرمرد دیگه اونجا نبوده... دوست من شاید دیگه هیچوفت به پاریس برنگرده اما همیشه دلش اون عروسک چوبی پینوکیو را میخواد!

خلاصه اینکه یک وقتهایی هست که میگن دست ما کوتاه و خرما برنخیل؛ خب اینجا قضیه روشنه اما یک وقتهایی دستمون میرسه اونجا دیگه به نظرم قناعت، خساست و گذشتن حماقته!

--------------------------------------------


  • محمود بنائی