گاه نگاری های یک مهندس

اینجا از هر دری مینویسم، علایقم، سلایقم، روزمرگی هایم، شادی هایم و دلتنگی هایم

گاه نگاری های یک مهندس

اینجا از هر دری مینویسم، علایقم، سلایقم، روزمرگی هایم، شادی هایم و دلتنگی هایم

خوش اومدین
گاه نگاری یا کرونولوژی علمی برای اختصاص رخدادها در تاریخ‌های دقیق وقوع آنهاست.
به عبارتی منظم کردن و چینش وقایع از ابتدا به انتها یا برعکس.
اما گاه نگاری من نه علمی است نه چینش خاصی دارد و فقط گاهی می نگارم!
با تشکر از ناردانه!

پیام های کوتاه
آخرین مطالب

۶ مطلب در مهر ۱۳۹۶ ثبت شده است

۲۷
مهر
۹۶

تا حالا فکر کردید دست ها واسه چی به انسان داده شد؟

با دست هامون خیلی کارها میتونیم انجام بدیم، قاشق به دست بگیریم غذا بخوریم، قلم به دست بگیریم و بنویسیم، پیک یا آرشه به دست بگیریم و ساز بزنیم، اسلحه به دست بگیریم و آدم بکشیم، کتاب به دست بگیریم و بخونیم، ابزار به دست بگیریم و کار کنیم، افسار به دست بگیریم و سواری کنیم و هزار تا کار دیگه! 

اما من فکر میکنم مهم ترین دلیل بودن دست ها،  گرفتنه؛  گرفتنِ دست! 

پی نوشت: 

بشنوید، اما جدی نگیرید! 

 

  • محمود بنائی
۲۳
مهر
۹۶

مدرسه ها که شروع میشد، چند ماهی که از سال میگذشت، همه از خدامون بود زودتر مدرسه ها تموم بشه و از کلاس و درس و امتحان راحت بشیم اما تموم که میشد یا روز آخر دلمون تنگ میشد و همه یک یادگاری از هم میگرفتن اما ته دلمون میدونستیم این بند بریده نشده و سال بعد همدیگه را میبینیم یا توی محله دوباره با همیم! دانشگاه و دوران دانشجویی هم همین قصه بود!  توی طول ترم دنبال خلاص شدن از خوابگاه و دانشگاه بودیم ولی آخر ترم میدونستیم هنوز تموم نشده و ترم بعد دوباره با همیم! الان هم که شاغلیم همچین داستانیه! با اینکه خیلی وقتها میگیم کی میشه این پروژه تموم بشه بریم یک کار جدید و.... 

اما روز آخر مدرسه یا روز آخر دانشگاه یا وقتی کارمون را عوض میکنیم  یک غمی داره، انگار میدونیم دیگه راه برگشتی نیست و دلمون نمیخواد تموم بشه اما همه چی تموم شده، تموم! آخر خط.

علت همه این دلتنگی ها، رابطه هاست، دلبستگی ها و خاطراتِ خوب. گاهی خاطره هاو روزهای خوب همونقدر که شیرینِ، میتونه دردناک باشه؛ وقتی که میدونی دیگه تکرار نمیشه. 



  • محمود بنائی
۱۲
مهر
۹۶

باد که توی درختها میپبچه، برگ ها که رنگ و وارنگ میشن و آفتاب که بی رمق میشه، خبر از فصلی تازه، خبر از فصلِ من میده. 

صبح رادیو میگفت برای استان های آذربایجان و گیلان و مازندران و تهران و... پیش بینی باد و باران و رعد و برق میکنیم....

ساعتهای ده اولین بارونِ پاییز شروع به باریدن کرد انگار صداش با بقیه بارون ها فرق داره، میگه من اومدم سرما را بیارم، اومدم که حالا حالاها بمونم؛ و تهران به چشم به هم زدنی، زیرِ چترِ پاییز رفت.
+ پاییز با همه قشنگی هاش، یک غمی داره که توی هیچ زمستونِ سیاهی نیست. 
  • محمود بنائی
۱۱
مهر
۹۶
پیر شده، گاهی دستانش میلرزد، پدر است،  میخندد، جدول حل میکند، خاطره سازی میکند و زیاد می گوید، اما زشت است، چهره اش نه، ذاتش هم نه، زبانش! زبانش گاهی کل زشتی ها ی عالم را یکجا دارد، نمیدانم زبانش از افکار‌ش می آید یا از امیالش، اما زشت است، آزار دهنده است، دهانش بد بوست، مثل حرفهایش، میگویند ذکر گفتن دهان را خوشبو میکند، نمیدانم چقدر حقیقت دارد، اما می دانم زبانِ زشت، دهان را بدبو میکند، زبان زشت آدم را زشت میکند.
-----------------------------------
تا تو پیدا آمدی، پنهان شدم
زانکه با معشوق پنهان خوشتر است
-----------------------------------
آلبوم مدّونای از گروه دنگ شو را دوست داشتم، عالی بود. 
  • محمود بنائی
۰۲
مهر
۹۶

جوان بودم، مثل هوای تازه، شاد و سرزنده! نفس میکشیدم، عاشق بودم، عاشق آنچه در خیالم بود، در خیال خودم عاشقش شده بودم بی آنکه از خیالش با خبر باشم، عشقی ساده و روشن و بی هیچ راهِ پنهانی، کل شهر رازم را می دانست، همه از من سراغِ دخترِ خان را میگرفتند. نا سلامتی خان خودش پیش قدم شده بود! بالاخره شبی قصد خانه ی خان کردند، عزیز پرسید: مطمئنی؟ گفتم:معلومه!... و رفتند. وقتی برگشتند هوا سرد شد، نگاه ها سرد شد، تابستان تمام شد، خیالش پیش من نبود، گوهر جوانی و عشق کافی نبود! رفتم از آن شهر تا بدست بیارم آنچه که نداشتم، اما دیر شد، دیر رسیدم، با خودم گفتم حیف... 

امروز من اینجایم و تو اینجا... اما فاصله مان... فاصله مان اندازه یک دنیاست، دنیایی پیش روی کودکی دوساله... 


  • محمود بنائی
۰۱
مهر
۹۶

پرستار میگه: مریضت باید بستری بشه، بد حاله!

مرد دستی توی ریش های سفیدش میکنه و میگه: هزینه اش زیاد میشه؟
پرستار میگه: آره یک کم زیاد میشه، با این دفترچه(بیمه سلامت)
مرد میگه:خب مرخصش کنید!
پرستار همینطور که توی دفترش اسامی مریض ها را وارد میکنه میگه: نمیشه آقا، حال مریضتون خوب نیست باید تحت نظر باشه.
مرد نگاهی دوروبرش میکنه میگه: خانم من ماهی هشتصد تومان حقوق میگیرم، چهار صد تومان میدم اجاره خونه، با کدوم پول بستریش کنم؟
پرستار میگه: خب زنگ میزنم آمبولانس خصوصی برسونیدش بیمارستان دولتی!صحبت میکنم کمتر بگیره ازتون.
باز مرد میپرسه: چقدر میشه؟
پرستار دفترشو میبنده و عینکشو میده عقب تر میگه: آمبولانس خصوصی 250تومان میگیره ولی من صحبت میکنم کمتر بگیره!
... با آژانس میبرمش، مریض خودمه میخوام بمیره....
.
.
.
خانم نذر کرده امسال واسه بچه اش طبل بزرگتر بخره، بره واسه امام حسین طبل بزنه....
حسین هر روز در این شهر میمیره!

  • محمود بنائی