گاه نگاری های یک مهندس

اینجا از هر دری مینویسم، علایقم، سلایقم، روزمرگی هایم، شادی هایم و دلتنگی هایم

گاه نگاری های یک مهندس

اینجا از هر دری مینویسم، علایقم، سلایقم، روزمرگی هایم، شادی هایم و دلتنگی هایم

خوش اومدین
گاه نگاری یا کرونولوژی علمی برای اختصاص رخدادها در تاریخ‌های دقیق وقوع آنهاست.
به عبارتی منظم کردن و چینش وقایع از ابتدا به انتها یا برعکس.
اما گاه نگاری من نه علمی است نه چینش خاصی دارد و فقط گاهی می نگارم!
با تشکر از ناردانه!

پیام های کوتاه
بایگانی
پربیننده ترین مطالب

۶ مطلب در مرداد ۱۳۹۳ ثبت شده است

۳۱
مرداد
۹۳

ﺁﺩﻡﻫﺎﯾﯽ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺯﯾﺎﺩ ﺩﻭﺳﺘﺖ دارند، 
ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺵ
ﻭ آن‌هایی ﺭﺍ ﮐﻪ ﺯﻭﺩ ﺗﺮﮐﺖ می‌کنند 
ﺯﻭﺩﺗﺮ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﮐﻦ
ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻫﻤﯿﻦ ﺍﺳﺖ …
ﺗﻌﺎﺩﻝ ﻣﯿﺎﻥ ﻋﺸﻖ ﻭ ﻧﻔﺮﺕ
ﺗﻌﺎﺩﻝ ﻣﯿﺎﻥ ﺑﻮﺩﻥﻫﺎ ﻭ ﻧﺒﻮﺩﻥﻫﺎ
ﺗﻌﺎﺩﻝ ﻣﯿﺎﻥ ﺁﻣﺪﻥﻫﺎ ﻭ ﺭﻓﺘﻦﻫﺎ
ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﺮﺯﯼﺳﺖ ﮐﻪ می‌ گذاری
ﺗﺎ 
ﮐﺴﯽ، ﻫﺴﺘﯽِ ﺗﻮ ﺭﺍ ﻧﯿﺴﺖ ﻧﮑﻨﺪ
ﻣﺮﺯﯼ ﺑﺮﺍﯼ ﺁن‌هاﯾﯽ ﮐﻪ می‌گویند: 
«ﺩﻭﺳﺘﺖ ﺩﺍﺭﻡ» ﻭ «ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺑﺎ ﺗﻮ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﻣﺎﻧﺪ»

بر گرفته شده از skhajedalouei.ir - حق نشر مطلب، برای نویسنده محفوظ است.

  • محمود بنائی
۳۰
مرداد
۹۳

مادر؛

 واژه ای که نمیشه با چند تا جمله وصفش کرد!

مادر یک کتابِ که توی همه مراحل زندگی راهنمات میشه

کتابی که بهترین دوست و همراهِ

یک کتاب پر از عشق و محبت و ایثار

یک کتاب که همیشه حرفهای تازه داره

یک کتاب پر از زندگی...

  • محمود بنائی
۲۵
مرداد
۹۳
چند ماهی بود که با سایت فروش موبایل عمده آشنا شده بودم و دقیق یادم نیست از کجا، ولی قیمتهاش که خیلی پایین بود برام وسوسه کننده بود و فکرشو هم نمیکردم که کلکی توی کار باشه چون سایت هر روز به روز میشه و اسم و آدرس و تلفن هم داره و بعد از چند ماه هم اگه مشکلی داشت باید بسته میشد.
حدودا دو هفته پیش حمید، یکی از دوستام که خیلی با هم صمیمی هستیم تماس گرفت و با پولی که میدونم با چه زحمتی به دست آورده میخواست یک گوشی معمولی در هفتصد هزار تومان بخره و خواست که باهاش برم علاالدین تا خرید کنه ولی چون نمیرسیدم، پیشنهاد دادم که از سایت عمده خرید کنه ولی تمایلی نشون نداد و چند روزی گذشت.تماس گرفتم و حمید گفت همون یکم پس اندازشو واسه یک کار خیر به کسی قرض داده و تا یکی دو هفته دیگه نمیتونه گوشی بخره و من همچنان معتقد بودم از سایت عمده خرید کنه.
امشب خودم هم قصد خرید گوشی داشتم و توی اینترنت یکم تحقیق کردم و متوجه شدم مسئولین این سایت (www.omdeh.net)  ابتدا خرید ها را با تاخیر خیلی زیاد و با کلی دروغ ارسال میکردن و اخیرا هم پول های زیادی را گرفتن و نه گوشی ارسال میکنن و نه پولها را پس میدن. 
خلاصه وقتی کاری را نمیتونیم انجام بدیم و یا چیزی را نمیدونیم،پاسخ نه، نمیدونم یا نمیتونم یک کلمه است . واقعا خدا را که شرمنده دوستم نشدم .
  • محمود بنائی
۲۱
مرداد
۹۳
تو یعنی نم نم بارون رو تن قشنگ بیشه
اون طلسم عاشقونه که می مونه تا همیشه
تو صدای خنده هامی یه طنین تا اوج رویا
تو یعنی یه جای خلوت تو تلاطم یه دریا
تو سکوت سرخ عشقی که پر از حرفای نابه
می دونم هستی یه جایی امّا دیدنت یه خوابه
تو تبلور یه حسّی التهاب دل تو سرما
خنکای سبز سایه توی هرم داغ گرما
تو صدای زنگ عشقی مهربونی و پر احساس
دل تو آبی و ساده به بزرگی یه دریاس
تو یعنی گمشده ی من که به وسعت نگاهم
بی قرار دیدن تو عاشقونه چشم به راهم

  • محمود بنائی
۱۸
مرداد
۹۳

هوا داره تاریک میشه و نم نم بارون میباره، نیم ساعتی میشه که از آمل رد شدیم شاید هم بیشتر، انقدر توی فکر بودم که متوجه گذر زمان نشدم. زیبایی جاده واقعا آدم را محصور خودش میکنه! صدای یگانه که نفس های بی هدف را در گوشم میخونه دلگیریم را دو چندان می کنه، انگار که یکساله از خونه دور شدم و قرار دیگه برنگردم.صفحه ی دفترچه را که ورق میزنم آدرسی را میبینم که دیروز نوشته بودم، همان دیروزی که برایم آنقدر طولانی گذشت. غروبش به غمگینی آباده نبود شاید چون سه سال پیش تجربه ام کمتر بود و حالا تحملم بیشتر!  یک به یک بچه هایی را که در این دو روز دیدم را توی ذهنم میارم، اول از همه امید بود که ترمینال شرق دیدمش...

توی اتوبوس ، ردیف اول یا شاید هم کنار راننده نشسته بودم، دقیق خاطرم نیست، اما مشخصه که جاده را خوب میدیم، نوشته ام سیر خطی نداره و تاریخ هم نزدم ولی اوایل مهر 89 بود که برای دوره کارشناسی از شیراز رفته بودم نور و بعد از اینکه ثبت نام کردم و به سختی یک خونه اجاره کردم، برمیگشتم تهران تا چند روزی که تا شروع کلاسها مونده بود را مهمون پسرخاله ام باشم.  

  • محمود بنائی
۰۶
مرداد
۹۳

دیروز، هوا همچنان بالای چهل درجه بود و اصلا هم خیال پایین اومدن نداشت، توی این گرما فقط چند تا چیزه که میتونه من را از خونه بیرون بکشه که  یکیش دکتره مو هست! خانم منشی به مادرم گفته بود بین ساعت 4 تا 8 عصر تشریف بیارید تا بین مریض ها بفرستمتون داخل! بالاخر ساعت 4 با حسام( پسردایی ) حرکت کردیم و تا میدون آزادی توی تاکسی تقریبا نیم پز شدیم! هنوز تا چها راه شیخ بهایی خیلی مونده بود، اما مزیت باقی مسیر این بود که با بی آر تی میرفتیم و  بی آر تی کولر داره! بالاخره جناب بی آر تی( حسام بهشون میگه فشار تی ) تشریف آوردن و سوار شدیم، نزدیکهای انقلاب صدای عجیبی از عقب ماشین اومد و کولره نازنین نیمه جان شد، باز هم جای شکرش باقی بود که تموم نکرد. خلاصه بعد از کلی داستان رسیدیم مطب دکتر حسن صیرفی ( متخصص پوست و مو زیبایی ) منشی با همون خنده ی همیشگی از ما استقبال کرد و حسام هم که همکلاس پسر دکتر هست خودش را معرفی کرد که توفیر چندانی حاصل نشد! بگذریم که به نظر میومد نسبت به قبل تغییراتی در فیزیک منشی به عمل آمده و کلا کمی برجسته تر شده، اما به هر حال مطب زیبایی هست و نیاز به یک مدل یا نمونه،خوب چه نمونه ای بهتر از یک منشی میانسال! بالاخره پارتی بازی جواب داد و منشی نویت را به ما رسوند. بعد از احوالپرسی، دکتر یکی دو سوال پرسید و قبل از اینکه جواب بدم، نسخه را نوشته بود و فقط به نشانه ی اینکه بله پسرجان نگفته خودم میدانم سرش را تکان میداد، دکتر است دیگر، آن هم از نوع استاد سال پنجی های دانشگاه تهران. البته داروها همان هایی بود که نسخه پیچ داروخانه ی محل هم تجویز می کنه، منتها نسخه پیچ 35 تومان حق ویزیت نمیگیره! اما به قول حسام اینطوری فردا که کچل شدی غصه نمیخوری که شاید دکتر متخصص می توانست معجزه کنه.در آخر ممنونم از طرح بیمه ی سلامت که نسخه ی من با دفترچه سلامت 95 تومان و نسخه ی حسام بدون دفترچه 85 تومان شد، البته کاربردش اینه که دکتر کاغذ های خودش را حروم نمیکنه! 

  • محمود بنائی