گاه نگاری های یک مهندس

اینجا از هر دری مینویسم، علایقم، سلایقم، روزمرگی هایم، شادی هایم و دلتنگی هایم

گاه نگاری های یک مهندس

اینجا از هر دری مینویسم، علایقم، سلایقم، روزمرگی هایم، شادی هایم و دلتنگی هایم

خوش اومدین
گاه نگاری یا کرونولوژی علمی برای اختصاص رخدادها در تاریخ‌های دقیق وقوع آنهاست.
به عبارتی منظم کردن و چینش وقایع از ابتدا به انتها یا برعکس.
اما گاه نگاری من نه علمی است نه چینش خاصی دارد و فقط گاهی می نگارم!
با تشکر از ناردانه!

پیام های کوتاه
آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب
۳۱
فروردين
۹۷
تو بهاری، تو فصل جوانه زدن و شکفتن، تو عمر دوباره، تو مقصد و آغاز رفتن، تو زیبایی.
ما را بخاطر همه کاستی ها ما را بخاطر همه زشتی هامان ببخش! بدرود
  • محمود بنائی
۲۲
فروردين
۹۷

دیروز رییس کل بانک مرکزی توی صحن مجلس می گفتن هیچوقت تا نیمه فروردین توی بازار ارز نوسان نداشتیم و قسمتی از این نوسانات بخاطر پیام هایی بود که از طریق تلگرام و شبکه های اجتماعی، رد و بدل شد! 

خب بزرگوار اگه چهار تا پیام باعث شد همچین اتفاقی در اقتصاد کشور بیفته و شما مدیران زحمت کش‌، مشکلات بازار را بفهمید و جلوشون را بگیرید، که باید از تلگرام تقدیر و تشکر کنید! اینطور نیست؟ 

  • محمود بنائی
۱۷
فروردين
۹۷

یک روز مونده بود به عید، همه آماده رفتن به سفر بودیم. مادرم زنگ خانه همسایه را زد برای خداحافظی؛ پریای کوچولو در را باز کرد، سرش را بالا گرفت و با شوق و  برقی که توی چشماش بود سلام کرد، همه مون لبخند زدیم و بهش سلام کردیم. خواهرم خم شد و بغلش کرد و گفت پریا عیدت مبارک! جواب داد عید مو تو کمده... ؟!
بعد هم سریع دوید سمت اتاقش و با یک پاکت کاغذی گلدار برگشت، پاکتی که توش عیدی هاش را گذاشته بود برگشت، دستش را بالا گرفت گفت ببین!
عید برای پریا همون چندتا اسکناس توی پاکت بود که پدرش بعد از چند وقت بیکاری از محل کار قبلیش گرفته بود.
سال نوی همه تون مبارک، امیدوارم توی سال جدید هیچ دستی خالی نمونه، هیچ چشمی به در نمونه، هیچ حرفی به دل نمونه و هیچ آغازی مثل سانچی و مثل پرواز 747 تهران یاسوج بی پایان نمونه!
برای رسیدن به آرزوهاتون تلاش کنین، آرزوها دست یافتنین، اگه سقفِ همت و تلاشتون اندازه آرزوهاتون باشه.


  • محمود بنائی
۲۲
اسفند
۹۶

داریم به لحظه های آخر این سال نزدیک میشیم، سالی پرفراز و نشیب که گاهی اتفاق های بدش به اتفاق های خوبش چربید، اما زمان هیچوقت از حرکت باز نایستاد و چه در شادی و چه در غم، به سمت جلو حرکت کرد.

سال 96 برای من با سفر شروع شد و ادامه پیدا کرد، کاشان، یزد، اصفهان، نطنز و نایین! همون جاهایی که قلقلی دنبالِ مرغ زردِ کاکلی میگشت! قم و جمکران و بعد ساوه، همدان، ورکانه، علیصدر، لالجین، سداکباتان و...

یک سفر عجیب و تنها به گیلان، به گیلگمش، رشت، فومن، ماسوله و...

اما طناب این مسیر بریده شد و لذت ادامه ی سفر به جنوب از برنامه برچیده شد. 

اوایل دی ماه بود که با خودم فکر کردم تا همیشه نمیشه پامو روی این خشت نا مطمئن بزارم و زندگی کوتاهه و فرصت ها زود از دست میرن.

واسه همین شرایطِ بد و جدید کاری را قبول نکردم و به امید یک تغییر از کارم استعفا دادم! دو ماه گذشت، دو ماهی که با انرژی شروع شد و به هر دری زدم،  اما به در بسته خودم! بعد از یک ماه و خرده ای چروکیده شده بودم مثل یک کاغذ ماچاله شده که پرتش میکنن وسط آب.هیچ دستگیری نبود جز خدا!

گاهی هیچکس دستتو نمیگیره، گاهی ما آفریده میشیم تا دستی بگیریم، نه اینکه دستمون را بگیرن!

حالا دو هفته است که یک جای جدید مشغول به کار شدم، روزهایی که سخت میگذرن اما مثل 96، مثل همه ی روزهای سخت و آسونِ دیگه میگذرن! 

پی نوشت: اون دو ماه وقفه باعث شد بعد از پنج سال، یادگیری زبان انگلیسی را از سر بگیرم و یک اتفاق خوب و انرژی بخش برام بیفته. 

پی نوشت: هفت همیشه عدد شیرین، خوش یمن و پر از رازی بوده؛ امیدوارم سال 97 براتون مثل هفت باشه، پر از اتفاقات خوب، پر از حرکت رو به جلو، پر از سفر! 


  • محمود بنائی
۲۲
بهمن
۹۶

یک مرد میانسال با موهای جوگندمی و کمی ژولیده وارد سلمانی شد، لبهاش سفید و دنداندهاش زرد شده بود. 

 با همه دست داد و سلام کرد که بنظرم مودب اومد. کم کم شروع کرد به صحبت و از نامردی های رفیقش میگفت! محله کوچیکه و ظاهرا همه از قضیه خبر داشتن.

اما من حواسم به بیرون بود، از پشت شیشه به سمت مقابل خیابانِ باریکِ محله نگاه میکردم؛ به دختر بچه ای با یک پلاستیک که توش چندتا تخم مرغ بود و می خواست از خیابان رد بشه.

چند باری به چپ و راست نگاه کرد و بالا و پایین رفت اما می ترسید که از خیابان رد بشه! حواسش رفت پی بازی با یک پاکتِ کاغذی روی زمین و شوتشش کرد، یک کم خندید و بازی کرد.

توی سلمانی، مردِ ژولیده همچنان داشت از نامردی و قدرنشناسی رفیقش میگفت و دختر بچه مردد برای رد شدن.دلم آروم نگرفت،  پا شدم در را باز کردم و از عرض خیابان رد شدم.

سرمو پایین آوردم و پرسیدم میخوای از خیابان رد بشی؟ سرشو به نشونه تایید تکون داد و همزمان دستشو بالا آورد. دستشو گرفتم و بدون اینکه بترسه از خیابان رد شدیم و بعد دستمو رها کرد و سریع به سمت درب خونشون دوید.

وقتی وارد سلمانی شدم، مرد میانسال هنوز داشت میگفت: دیگه همه چی بی معنی شده، خوبی کنم که چی؟ 

  • محمود بنائی
۲۰
بهمن
۹۶

یکی از برنامه های عجیب و مضحک صدا و سیما، مستندِ روزگار رضاخانی هست! وقتی که راوی با لحنی طعنه آمیز از حلقه ی فرنگ رفته و باسواد اطراف رضاخان و تلاشِ آنها برای مدرنیزه کردن ایران حرف میزنه! وقتی تلاش های رضاخان برای ساخت بناهای ماندگار مثل مقبره فردوسی و ساختمان بانک مرکزی زیر سوال میره، حتی ساخت راه آهن و تونل ها و دانشگاه و بیرون کشیدن تخت جمشید از زیر خاک! 


  • محمود بنائی
۰۷
بهمن
۹۶



صدای
شرشر با
رون،خنکی هوا، عطرِ ذغال نیم سوخته و زمین زنده از قطره های باران، یک نفسِ عمیق! بلیط رفت و برگشت به روزهای خوش کودکی، باغستان های جهرم،عطر درختان نارنج، پرتقال و لیمو! دویدن روی زمین خیس و گلیِ باغ، خندیدن، ذوق و شوق کودکی. زندگی همین لحظه های ریشه دار، همین لحظه های عمیق است.
  • محمود بنائی
۲۹
دی
۹۶

همیشه معتقد بودم که نباید آدم ها را قضاوت کرد اما چند روزه یک سوال بدجوری ذهنمو مشغول کرده؛ ته خواسته هات، ته آرزوهات همین بود؟

فکر میکردم یک عمر دنبال یک قصر طلایی می گردی اما آخر به یک دیوار خرابه که تاب ایستادن مقابل باد را هم نداره تکیه کردی.... یا شاید هم نه! اون دیوار به تو تکیه داده؟ نمیدونم! اما کاش اون دیوار روی سرت آوار نشه.

-----------------------------------------------------------------------------------

یکجوری نظام طبیعت به هم خورده که فکر نمیکنم دیگه شاعرا هم ذوق شعر گفتن داشته باشن، نه زمستون ها برفی و یخبندونه، نه بهار ها خنک و پر از گل و بلبل! میخواستم از سرمای زمستون و امید به بهار بنویسم :/ دیدم زمستونش اونقدرا هم زمستون نیست و بهارش هم چندان توفیری نمیکنه! پس خلاصه بگم به آینده امیدوارم .

  • محمود بنائی
۱۴
دی
۹۶


کارگرانی که چهار ماهه حقوق نگرفتین، چند ماه دیگه تحمل کنید مثل مرتاض های هندی به رموز خفیه و اسرار غیبیه عالم پی می برید. 

تازه شنیدم بعضی مرتاض های هندی تا هفتاد سال هوا میخورن، شما چیتون از هندی ها کمتره؟ هوا هم که این همه چیز قاطیشه، مونوکسیدکربن، دی اکسید کربن، سرب و...

----------------------------

ما هم میگیم، ترامپ خفه شو، ما هم با این نا آرامی و آسیب به اموال عمومی و... مخالفیم. اما کاش یک راهی پیش پای مردم میگذاشتین، قبل از این که دشمن ها راه اشتباهو  پیش پاشون بگذارن.

-----------------------------

دو هفته است که ناچاراً با شرکت تصویه حساب کردم و در تکاپوی جستن کارم مثل چهار سال پیش توی زمستون! 

  • محمود بنائی
۲۷
آذر
۹۶

شنیدنِ صدای پارس سگ ها از پنجره اتاقم، تصویری از سالها پیش را برایم زنده میکرد همان شب کذایی در شیراز که همه حیوانات از سگ و گربه به صدا درومده بودن. نیمه شب زلزله سختی اومد و کومره سرخی در چند کیلومتری شیراز با خاک یکسان شد. 

بیدار شدم و به مادرم گفتم: به گمانم امشب زلزله میاد. در جوابم گفت: من هم شنیدم، شاید! گفتم: لباس های گرمتون را بگذارید سردست؛ لبخندی زد و گفت: یعنی مهلت میده که لباس گرم بپوشیم؟

الله اعلم! 

  • محمود بنائی