گاه نگاری های یک مهندس

اینجا از هر دری مینویسم، علایقم، سلایقم، روزمرگی هایم، شادی هایم و دلتنگی هایم

گاه نگاری های یک مهندس

اینجا از هر دری مینویسم، علایقم، سلایقم، روزمرگی هایم، شادی هایم و دلتنگی هایم

خوش اومدین
گاه نگاری یا کرونولوژی علمی برای اختصاص رخدادها در تاریخ‌های دقیق وقوع آنهاست.
به عبارتی منظم کردن و چینش وقایع از ابتدا به انتها یا برعکس.
اما گاه نگاری من نه علمی است نه چینش خاصی دارد و فقط گاهی می نگارم!
با تشکر از ناردانه!

پیام های کوتاه
بایگانی
پربیننده ترین مطالب
۲۶
مهر
۹۷

شنیده بودم شب چله طولانی ترین شب سال است اما نمی دانستم که قرار است تا ابد تمام نشود! تو رفتی و تصویر اولین خنده ات در آن شب شلوغ هنوز با من است. تو رفتی و هنوز در آن شب چله مانده ام، گوشه ای نشسته ام و  ذل زده ام به چشمانت؛ راستی چشمانت مثل دریای شمال است در آخرین روز های شهریور، مثل دورنمای دماوند در هوای مه آلود؛ شوق تماشا و غمِ از دست دادن، غمِ نرسیدن. من اینجا نگرانم بدون تو، مثل کسی که قرار است دیگر هیچوقت نبیندت و تصویر آخرین خنده ات را روی تمام دیوار های این شهر بکشد. خنده هایت قصه هزار و یک شب است.

پی نوشت: این متن را لابلای نوت های گوشیم دیدم، که چند ماه قبل نوشتم. 

  • محمود بنائی
۲۸
شهریور
۹۷

خدا بیامرز دایی اسد تعریف میکرد، قدیم ها یک علی بود که غصه همه را میخورد. اگه یکی سرش درد میگرفت و علی میفهمید غصه میخورد، اگه یکی پاش درد میگرفت علی غصه میخورد، اگه بارون میشد علی غصه اش میگرفت اگه آفتاب میشد علی غصه اش میگرفت، سرد میشد، گرم میشد، علی غصه اش میگرفت. واسه همین، همه صداش میزدن علی غصه!

یکی روز دیدن علی غصه، یک گوشه کز کرده و زانوی غم بغل گرفته. گفتن علی غصه امروز چی شده؟ گفت خر همسایه زاییده، ولی کره اش یک پا نداره! گفتن خب چه کارش به تویه؟ گفت اومدیم این خر خواست از کوچه رد بشه و نتونست به من گفتن بیا زیر پاشو بگیر؛ من که توان ندارم زیر پای خر را بگیرم...!

حالا حکایت علی غصه شده حکایت نگرانی این روزهای من!

_________________

مادر یعنی چراغ خونه یعنی گرمی شبای سرد و خنکی روزهای گرم.

_________________

عباس امروز مردی را معنا کرد، برادری را اثبات کرد، شاید توی تاریخ کسانی باشن که جلوی ظلم سرخم نکردن، اما تا پای جون پای برادرت وایسی خیلی حرفه! کربلا را عباس کربلا کرد. به امام حسین غبطه میخورم نه به شجاعتش، به یارانش، به ابوالفضلی که سالار لشگرش بود. 

  • محمود بنائی
۰۲
شهریور
۹۷

_ بیاید یک کاری کنیم، اینکه وقتی از هر دری خسته میشیم فوری در بلاگمون را نبندیم! آخه این بلاگ چه گناهی کرده که اول از همه باید قربونی بشه‌! 

_خب یک کار مفید هم انجام بدیم، برای فهمیدن و فهمیده شدن و فهمیده شدن! مطالعه کنیم، لذتش دو چندان میشه!

کتاب! کلمه شیرینیه، نه؟ بیاید هر روز چند دقیقه، بدون سقف و بدون مرز! از خوندن کتاب لذت ببریم! نیازی نیست حتماً بگی n ساعت یا فلان قدر صفحه! فقط کافیه کتابی که دوست داری را دستت بگیری و چند تا صفحه اش را ورق بزنی، عمیق یا سطحی! اونوقت مثل یک دوست خوب دستتو میگیره و با خودش میبره! 

  • محمود بنائی
۲۱
مرداد
۹۷

شادی های این روزها مثل رد شدن از جلوی خنکای یک پاساژ است، کوتاه و گذرا و بعد سریع یادمان میرود، انگار که کسی نمیخواهد لبخند بر لب این مردم بنشیند و ماندگار شود. حسی نامعلوم بین بغض و عصبانیت، حس قربانی شدن، حس ضعف و سکوت! حس بی اعتمادی و خسته شدن از دروغ!

شاید این روزها بی حسِ زلالِ مادرانه، بی دستانِ گرم و قدرتمندِ پدر و دوستانی که گاهی مثل یک نسیم لابلای روزهایت می وزند؛ قابل تحمل نبود. 

  • محمود بنائی
۱۶
تیر
۹۷

از بیرون صدای بچه های همسایه میومد که مثل گنجشک جیک جیک میکردن، یا به زعم مادرم مثل کلاغ قار قار. پنجره را باز کردم و دیدم عباس و حمید و چند تا جغله دیگه دارن دوچرخه بازی میکنن. یکیشون که معلوم بود چیزی از بزرگترها یاد گرفته، گوشه ای ایستاد و زنجیرهای چرخشو وارسی کرد و بقیه هم به تبعیت از اون برای اینکه کم نیارن مثل مکانیک های فورمول یک مشغول وارسی چرخها شدن. عباس که از همه کوچکتر و تخستره مادرشو صدا زد که زنجیر چرخشو کارشناسی کنه، اون بنده خدا هم که میدونست چاره ای جز پذیرفتن نداره دستی به زنجیر زد و از قضا زنجیر مثل ماست شل بود و با اولین حرکت روی زمین افتاد! افتادن زنجیر همانا و بلند شدن صدای جیغ ویغ عباس همانا! عباس بچه ریز نقش و چشم تنگیه که همسایه ها عباس ژاپنی صداش میکنن، میگن وقتی عباس به دنیا اومده زیر ابروهاش فقط دو تا خط افقی بوده و چند هفته ای طول کشیده تا از پس خط های زیر ابرو چشمهاش هویدا شده. البته همسایه ها میگن عباس بیشتر از اینکه چشم تنگ باشه چشم گشنه است، کسی نمیدونه اینهمه میلِ به خوردنِ عباس از کجا میاد تا جایی که در خوردن با هادی که بالای صد کیلو وزن داره رقابت میکنه.
عباس آواهایی را که بیشتر به همون ژاپنی شباهت داشت تا فارسی را از ته حلق خودش خارج میکرد و من که از بالا شاهد استیصال و درماندگی مادر عباس بودم صدا زدم عباس دوچرخه ات را بزار توی پارکینگ بیا بهت بستنی بدم؛ انگار که انگار عباس تا همین چند لحظه قبل داشت زمین و زمان را به هم می دوخت، پرسید هاااااان؟ بستنی؟

_ اون دوچرخه نارنجی عباسه‌!

  • محمود بنائی
۱۵
خرداد
۹۷

پرده اول

یک شب سرد زمستون، نوزادی نیمه جان روی دستان مادرش به سختی نفس های آخرش را میکشید و پیرزن مضطرب دستان نوزاد را گرفته بود. پزشکها خیلی آسون قطع امید کرده بودن، چون توی آن سال ها دارو به سختی گیر می اومد، حتی یک آنتی بیوتیک ساده! اما برای پیرزن آسون نبود! 

دکتر فروغی حاذق ترین پزشک شهر با نا امیدی نسخه ای نوشت و گفت اگر تونستین این دارو را پیدا کنید و تا صبح عفونت از ریه اش خارج شد، جان به در میبرد! اما آرام گفت تا 4 و 5 صبح...! 

پیرزن آن شب در داروخانه را باز کرد و تنها شیشه داروی مانده را با خواهش از دکتر نوید گرفت اما خبری از شربت نبود و به خانه برگشتن. 

پیرزن یکی از همسایه ها را صدا کرد و او شربتی را که برای پدربزرگش از خارج تهیه کرده بود را آورد و همان شربت پیرمرد را با زحمت به نوزاد خوراندند و آن شب تا صبح پلک روی هم نگذاشت؛ دم دمای صبح ناگهان نوزاد کبود شد و عفونت ها را بالا آورد و نفس راحتی کشید و بعد از چند دقیقه در آغوش مادرش به خواب رفت. حالا خیال پیرزن راحت بود که امانت را سالم به پدرش برمیگرداند.

پرده دوم

 بیست و هشت سال بعد توی یکی از شبهای سرد تهرون، پیرزن روی ویلچر وسط بازار تجریش محوِ تماشای برق مغازه ها بود، ناگهان مضطرب به اطرافش نگاه کرد و صدا زد زهرا ( زهرا کوچکترین دخترش بود) ؟ شاید خیال کرده بود توی شهر غریب وسط بازار رها شده.

روی پاهام نشستم و دستاشو گرفتم و گفتم زهرا و بقیه توی مغازه هستن عزیز، اما من اینجام! لبخند زد و گفت قربونت برم فکر کردم.... و بعد سکوت کرد.

اون نوزاد که اون شب سرد زمستون جان سالم به در برد من بودم و آن پیرزن که جونمو نجات داد مادربزرگم

  • محمود بنائی
۲۲
ارديبهشت
۹۷

پرسیدم: مجید؛ واسه چی میخوای این همه پول هزینه کنی برای اون ماشین سنگین، وقتی خودت ایران نیستی و نمیتونی ازش استفاده کنی؟ ‌بدون هیچ فکر و معطلی گفت: واسه دلخوشی! آدم وقتی دلخوشی داشته باشه، بهتر کار میکنه، بهتر زندگی میکنه، حالش بهتره.

-----------------------

من به دنبال چیزی میگردم که نمیخواهم پیدایش کنم

شاید من عجیب ترین گمشده ی این شهرم

به دنبال هیچ میگردم

-----------------------

یادداشت های گوشی را هر از چند وقتی باید یک مرور کرد؛ مثل این یادداشت ها که پارسال نوشتم. 

  • محمود بنائی
۲۰
ارديبهشت
۹۷

بازار بزرگ ایران در حمایت از کالای ایرانی؟ بازار ساختن به عنوان کالا؟ 🤔 من کم سوادم یا زیاد گیر میدم؟
بعد تبلیغ شیر esl! رامک پخش میکنین، اونوقت از گاو نر میپرسی این شیر مال شماست؟
--------------
الیور استون اومد جشنواره فیلم فجر مشکلی نبود، حالا یک زمانی یک اشتباهی کرده یک فیلم ضدایرانی ساخته! چیز خاصی هم نبود فقط ملکه ایران را تسلیم اسکندر کردن، فیلمه، واقعی که نیست. ولی ریچارد کلایدرمن حامی صهیونیستِ؟
----------------
خیلی دوست دارم مثل قبل از چیزهای خوب و از حس های خوب بنویسم...!

  • محمود بنائی
۱۸
ارديبهشت
۹۷

مثل روال عادیِ این چندوقت ساعت 15:20 سوار قطار شدم. به وسطهای واگن رفتم تا یک جا خالی برای نشستن پیدا کنم. برعکس روزهای قبل، هدفون را فراموش کرده بودم و حواسم پیش جماعتی بود که توی قطار بالا و پایین می رفتن، دختر کوچولوی شیرینی که چسب زخم را بسته ای دو هزار تومان میفروخت، کم بینایی که آدامس خوشبو کننده دهان را بسته ای 1500 تومان میفروخت و پیرمردی که کیسه جوراب هایش را بغل گرفته بود و داد میزد سه تا پنج تومان...
اما در دستانِ جماعتِ نشسته روی صندلی ها دیگر خبری از بالا و پایین رفتن در تلگرام نبود، انگار نه انگار این همان قطاری بود که تا یک ماه قبل از هر ده نفر، شش نفر با تلگرام سرگرم بودند. حالا شش نفر به افق خیره شده بودند یا چرت میزدند، دو نفر با موبایلشان بازی میکردند و دو نفر هم کتاب میخواندند.


  • محمود بنائی
۱۶
ارديبهشت
۹۷

طرح های هوشمندانه و جذاب مسئولین تمومی نداره، چند ماه پیش اخبار گوش میکردم که یکی از مسئولان برگشتن گفتن برای کاهش تصادفات جاده ای باید بنزین را گرون کنیم. که واقعا به درایت ایشون غبطه خوردم. 

برای کاهش آلودگی هوا هم چندین ساله که طرح ترافیک و زوج و فرد اجرا میشه اما چند روزیه که مسئولین با درایت باز هم راه حل های تازه و جذاب تری برای فروش طرح ترافیک و جریمه روزانه شدید تر در نظر گرفتن که باز هم ما را به فکر واداشت که این همه احساس مسئولیت نسبت به جامعه از کجا میاد.

اما دیروز جناب اردکانیان وزیر محترم نیرو فرمودن که متوسط هزینه برق برای هر مشترک پس از افزایش قیمت ممکن است به اندازه یک نان بربری در ماه افزایش یابد.... و همینطور در مورد کارساز بودن این افزایش قیمت گفتن که:اگر ارزانی یک کالا موجب مصرف بی رویه شود، کار درستی نیست چرا که بیش از همه هزینه این امر متحمل مشترکان می‌شود...

اما آیا واقعا اینطوره؟

آمار ترافیک از سالی که بنزین صدتومانی به هزار تومانی رسید چقدر کاهش پیدا کرد؟ میزان آلودگی هوا چطور؟

طرح ترافیک چطور؟ از یک طرف محدوده طرح ترافیک درست شد ازون طرف فروشش! و دور زدن ها و تخلفاتی که صورت گرفت مثل همون موتورهایی که با مبلغی اندک خاطی را از دید دوربین پنهان میکردن.

جناب وزیر آیا گرون شدن حامل های انرژی فقط اندازه یک نان بربری از سفره های مردم کم میکنه؟ مطمئنید فردا از بقال و قصاب سرکوچه تا راننده تاکسی و... به اندازه یک نان بربری افزایش قیمت نمیدن؟ باور 

و اما بهتر نبود بجای این جریمه ها و نقره داغ کردن ها یا حداقل در کنارشون چند طرح تشویقی هم میگذاشتین؟ بهتر نبود بستر و  راه کار مناسبی برای حمل و نقل عمومی در نظر میگرفتین؟

چطور بود اگه برای کسانی که ماشین دارن و خونشون توی محدوده ترافیک قرار گرفته بجای فروش طرح ترافیک، فروش بلیط مترو و اتوبوس نیم بها در نظر میگرفتین؟ چطور بود چند تا قطار و واگن و اتوبوس جوید به خطوط اضافه میکردید تا کسی شب کابوس سوار شدن به وسایل حمل و نقل عمومی را نبینه؟

یا بهتر نبود اگه به مشترکینی که مصرفشون را نسبت به ماه و سال گذشته شون چند درصد کاهش میدن جایزه بدید!


  • محمود بنائی