گاه نگاری های یک مهندس

اینجا از هر دری مینویسم، علایقم، سلایقم، روزمرگی هایم، شادی هایم و دلتنگی هایم

گاه نگاری های یک مهندس

اینجا از هر دری مینویسم، علایقم، سلایقم، روزمرگی هایم، شادی هایم و دلتنگی هایم

خوش اومدین
گاه نگاری یا کرونولوژی علمی برای اختصاص رخدادها در تاریخ‌های دقیق وقوع آنهاست.
به عبارتی منظم کردن و چینش وقایع از ابتدا به انتها یا برعکس.
اما گاه نگاری من نه علمی است نه چینش خاصی دارد و فقط گاهی می نگارم!
با تشکر از ناردانه!

پیام های کوتاه
آخرین مطالب
۲۲
بهمن
۹۶

یک مرد میانسال با موهای جوگندمی و کمی ژولیده وارد سلمانی شد، لبهاش سفید و دنداندهاش زرد شده بود. 

 با همه دست داد و سلام کرد که بنظرم مودب اومد. کم کم شروع کرد به صحبت و از نامردی های رفیقش میگفت! محله کوچیکه و ظاهرا همه از قضیه خبر داشتن.

اما من حواسم به بیرون بود، از پشت شیشه به سمت مقابل خیابانِ باریکِ محله نگاه میکردم؛ به دختر بچه ای با یک پلاستیک که توش چندتا تخم مرغ بود و می خواست از خیابان رد بشه.

چند باری به چپ و راست نگاه کرد و بالا و پایین رفت اما می ترسید که از خیابان رد بشه! حواسش رفت پی بازی با یک پاکتِ کاغذی روی زمین و شوتشش کرد، یک کم خندید و بازی کرد.

توی سلمانی، مردِ ژولیده همچنان داشت از نامردی و قدرنشناسی رفیقش میگفت و دختر بچه مردد برای رد شدن.دلم آروم نگرفت،  پا شدم در را باز کردم و از عرض خیابان رد شدم.

سرمو پایین آوردم و پرسیدم میخوای از خیابان رد بشی؟ سرشو به نشونه تایید تکون داد و همزمان دستشو بالا آورد. دستشو گرفتم و بدون اینکه بترسه از خیابان رد شدیم و بعد دستمو رها کرد و سریع به سمت درب خونشون دوید.

وقتی وارد سلمانی شدم، مرد میانسال هنوز داشت میگفت: دیگه همه چی بی معنی شده، خوبی کنم که چی؟ 

  • محمود بنائی
۲۰
بهمن
۹۶

یکی از برنامه های عجیب و مضحک صدا و سیما، مستندِ روزگار رضاخانی هست! وقتی که راوی با لحنی طعنه آمیز از حلقه ی فرنگ رفته و باسواد اطراف رضاخان و تلاشِ آنها برای مدرنیزه کردن ایران حرف میزنه! وقتی تلاش های رضاخان برای ساخت بناهای ماندگار مثل مقبره فردوسی و ساختمان بانک مرکزی زیر سوال میره، حتی ساخت راه آهن و تونل ها و دانشگاه و بیرون کشیدن تخت جمشید از زیر خاک! 


  • محمود بنائی
۰۷
بهمن
۹۶



صدای
شرشر با
رون،خنکی هوا، عطرِ ذغال نیم سوخته و زمین زنده از قطره های باران، یک نفسِ عمیق! بلیط رفت و برگشت به روزهای خوش کودکی، باغستان های جهرم،عطر درختان نارنج، پرتقال و لیمو! دویدن روی زمین خیس و گلیِ باغ، خندیدن، ذوق و شوق کودکی. زندگی همین لحظه های ریشه دار، همین لحظه های عمیق است.
  • محمود بنائی
۲۹
دی
۹۶

همیشه معتقد بودم که نباید آدم ها را قضاوت کرد اما چند روزه یک سوال بدجوری ذهنمو مشغول کرده؛ ته خواسته هات، ته آرزوهات همین بود؟

فکر میکردم یک عمر دنبال یک قصر طلایی می گردی اما آخر به یک دیوار خرابه که تاب ایستادن مقابل باد را هم نداره تکیه کردی.... یا شاید هم نه! اون دیوار به تو تکیه داده؟ نمیدونم! اما کاش اون دیوار روی سرت آوار نشه.

-----------------------------------------------------------------------------------

یکجوری نظام طبیعت به هم خورده که فکر نمیکنم دیگه شاعرا هم ذوق شعر گفتن داشته باشن، نه زمستون ها برفی و یخبندونه، نه بهار ها خنک و پر از گل و بلبل! میخواستم از سرمای زمستون و امید به بهار بنویسم :/ دیدم زمستونش اونقدرا هم زمستون نیست و بهارش هم چندان توفیری نمیکنه! پس خلاصه بگم به آینده امیدوارم .

  • محمود بنائی
۱۴
دی
۹۶


کارگرانی که چهار ماهه حقوق نگرفتین، چند ماه دیگه تحمل کنید مثل مرتاض های هندی به رموز خفیه و اسرار غیبیه عالم پی می برید. 

تازه شنیدم بعضی مرتاض های هندی تا هفتاد سال هوا میخورن، شما چیتون از هندی ها کمتره؟ هوا هم که این همه چیز قاطیشه، مونوکسیدکربن، دی اکسید کربن، سرب و...

----------------------------

ما هم میگیم، ترامپ خفه شو، ما هم با این نا آرامی و آسیب به اموال عمومی و... مخالفیم. اما کاش یک راهی پیش پای مردم میگذاشتین، قبل از این که دشمن ها راه اشتباهو  پیش پاشون بگذارن.

-----------------------------

دو هفته است که ناچاراً با شرکت تصویه حساب کردم و در تکاپوی جستن کارم مثل چهار سال پیش توی زمستون! 

  • محمود بنائی
۲۷
آذر
۹۶

شنیدنِ صدای پارس سگ ها از پنجره اتاقم، تصویری از سالها پیش را برایم زنده میکرد همان شب کذایی در شیراز که همه حیوانات از سگ و گربه به صدا درومده بودن. نیمه شب زلزله سختی اومد و کومره سرخی در چند کیلومتری شیراز با خاک یکسان شد. 

بیدار شدم و به مادرم گفتم: به گمانم امشب زلزله میاد. در جوابم گفت: من هم شنیدم، شاید! گفتم: لباس های گرمتون را بگذارید سردست؛ لبخندی زد و گفت: یعنی مهلت میده که لباس گرم بپوشیم؟

الله اعلم! 

  • محمود بنائی
۲۶
آذر
۹۶

تلویزیون را روشن میکنم میزنم شبکه دو سریال ببینم، یک کارگاه نجاری که رو به ورشکستگی رفته، یک نفر که میخواد درستش کنه اما نمیشه، جنگ و دعوا بین نیروها، جنگ با زن برسر بچه دار شدن و حتی خرید یک گونی برنج، بحث تلفنی با برادر بر سر بیکاری با مدرک لیسانس و معدل بالا، بی پولی برای خرید برنج و...(این قهرمان قصه است تازه)، (نفر بعدی یک کارگره) خواهرش زنگ زده و میگه بابا مریضه و باید بیاد تهران عمل کنه و اون میگه یک 200،300 تومانی دارم...!
به قول مادرم غمباد آوردم با این هم محتوای سریال های این روزهای صدا و سیما.  یادمه قدیما، هرشب یک یا دو تا سریال طنز از شبکه دو و سه پخش می شد و صدای خنده توی همه خونه ها بلند بود، اما چی شد که مشکلات این روزها از لابلای فیلم های صدا و سیما هم نشت کرد؟ 

  • محمود بنائی
۲۴
آذر
۹۶


زندگی توی این دنیا چیز عجیبه، هم مثل یک حباب پوچ و بی ارزشه و هم مثل یک مروارید زیبا و با ارزشه. وقتی بهش دل می بندی، خدا بهت نشون میده چقدر خالیه و وقتی میبنی و میگذری! اون موقع میفهمی چقدر زیباست. 

  • محمود بنائی
۳۰
آبان
۹۶

عکس ها گاهی خوب نیستن، زیبایی ها و زشتی های انسان ها را نشان نمیدن، عکس ها گاهی دروغ میگن. 

  • محمود بنائی
۲۵
آبان
۹۶

هفته پیش بود، داشتم فکر میکردم آخرین بار کی بود که دروغ گفتم، ولی یادم نمی اومد! به خودم مغرور شدم فکر کردم چه شخصیت فرهیخته و فرزانه ای هستم و برای اینکه خلق الله هم از معرفتمان آگاه شود، منتش را سر دوستی هم گذاشتم! با افتخار گفتم که تا بحال به تو دروغ نگفته ام، انگار شاخ غول شکسته باشم و بهش لطف کردم. 
توی این هفته سه بار دروغ گفتم چه با مصلحت چه با هر نوع کلاه دیگری! حس مسکن مهر را دارم، نیتم خیر بود اما خراب شد. 

  • محمود بنائی