گاه نگاری های یک مهندس

اینجا از هر دری مینویسم، علایقم، سلایقم، روزمرگی هایم، شادی هایم و دلتنگی هایم

گاه نگاری های یک مهندس

اینجا از هر دری مینویسم، علایقم، سلایقم، روزمرگی هایم، شادی هایم و دلتنگی هایم

خوش اومدین
گاه نگاری یا کرونولوژی علمی برای اختصاص رخدادها در تاریخ‌های دقیق وقوع آنهاست.
به عبارتی منظم کردن و چینش وقایع از ابتدا به انتها یا برعکس.
اما گاه نگاری من نه علمی است نه چینش خاصی دارد و فقط گاهی می نگارم!
با تشکر از ناردانه!

پیام های کوتاه
آخرین مطالب
۰۲
مهر
۹۶

جوان بودم، مثل هوای تازه، شاد و سرزنده! نفس میکشیدم، عاشق بودم، عاشق آنچه در خیالم بود، در خیال خودم عاشقش شده بودم بی آنکه از خیالش با خبر باشم، عشقی ساده و روشن و بی هیچ راهِ پنهانی، کل شهر رازم را می دانست، همه از من سراغِ دخترِ خان را میگرفتند. نا سلامتی خان خودش پیش قدم شده بود! بالاخره شبی قصد خانه ی خان کردند، عزیز پرسید: مطمئنی؟ گفتم:معلومه!... و رفتند. وقتی برگشتند هوا سرد شد، نگاه ها سرد شد، تابستان تمام شد، خیالش پیش من نبود، گوهر جوانی و عشق کافی نبود! رفتم از آن شهر تا بدست بیارم آنچه که نداشتم، اما دیر شد، دیر رسیدم، با خودم گفتم حیف... 

امروز من اینجایم و تو اینجا... اما فاصله مان... فاصله مان اندازه یک دنیاست، دنیایی پیش روی کودکی دوساله... 


  • محمود بنائی
۰۱
مهر
۹۶

پرستار میگه: مریضت باید بستری بشه، بد حاله!

مرد دستی توی ریش های سفیدش میکنه و میگه: هزینه اش زیاد میشه؟
پرستار میگه: آره یک کم زیاد میشه، با این دفترچه(بیمه سلامت)
مرد میگه:خب مرخصش کنید!
پرستار همینطور که توی دفترش اسامی مریض ها را وارد میکنه میگه: نمیشه آقا، حال مریضتون خوب نیست باید تحت نظر باشه.
مرد نگاهی دوروبرش میکنه میگه: خانم من ماهی هشتصد تومان حقوق میگیرم، چهار صد تومان میدم اجاره خونه، با کدوم پول بستریش کنم؟
پرستار میگه: خب زنگ میزنم آمبولانس خصوصی برسونیدش بیمارستان دولتی!صحبت میکنم کمتر بگیره ازتون.
باز مرد میپرسه: چقدر میشه؟
پرستار دفترشو میبنده و عینکشو میده عقب تر میگه: آمبولانس خصوصی 250تومان میگیره ولی من صحبت میکنم کمتر بگیره!
... با آژانس میبرمش، مریض خودمه میخوام بمیره....
.
.
.
خانم نذر کرده امسال واسه بچه اش طبل بزرگتر بخره، بره واسه امام حسین طبل بزنه....
حسین هر روز در این شهر میمیره!

  • محمود بنائی
۲۰
شهریور
۹۶
همیشه فکر میکردم،  هدف داشتن توی زندگی، راه رسیدن به موفقیتِ! اما حالا فکر میکنم هدف داشتن خود موفقیتِ! حتی عجیب ترین هدف ها! 
فرقی نمیکنه به هدفت برسی یا نه، همینکه تلاشتو میکنی، خوشبختی! 
تا حالا توی زندگیتون هدف عجیب یا خاصی داشتین؟ نه مثل پولدار شدن و خوشبخت شدن و پیشرفت کردن و چیزهای کلی‌! هدف هایی مثل رفتن به یک جای خاص، داشتن یک شغل مشخص و...
این پست یک پست انگیزشی نیست چون من هدفمو گم کردم و تلاشی هم براش نکردم! پس نمیتونم بقیه را تشویق به داشتن چیزی کنم خودم ندارم.  
  • محمود بنائی
۱۷
شهریور
۹۶
این جمعه عروسی ف هست! حسابی درگیره راست و ریس کردن کارهاشه، صبح دیر میاد عصرها هم زود میره، زیاد بهش سخت نمیگیرم، فکر میکنم انقدر اضطراب داره که منتظره یک جرقه است... نمیدونم ولی بقیه میگن این همه استرس برای یک شبِ و بعد همه چیز به حالت عادی برمیگرده، آیا واقعا همینطوره؟
توی خیالم عروسی دختر ناصرالدین شاه میاد، هفت شب و هفت روز چیکار میکردن؟ دی جی و فیلم بردار هم نبوده، که خلق الله هنرنمایی کنن و در تاریخ ثبت بشه.  زنونه مردونه هم که سوا بود‌ه، چهار تا ریش سیبیلی دست به سینه جلوی ظروف آجیل و شیرینی توی مردونه مینشستن، توی زنونه هم... ؟ توی زنونه چه خبر بوده؟ حتما مادر عروس به عروس میگه مرد که گریه نمیکنه از سیبیل هات خجالت بکش.
داماد هم سیبی را بو میکنه و به این فکر میکنه که شاه کی از دستش خسته میشه و حکم مرگش را صادر میکنه، بعد سیب را گاز میزنه و توی گلوش گیر میکنه و به سرفه میفته،  ناصرالدین شاه هم که با اون چشمای باباقوریش به دامادش خیره شده، تابی به سیبیل های همایونی میده و توی دلش میگه صدبار گفتم این جوانک برای دخترمان شوهر نمیشود، مردک عرضه گاز زدن به یک سیب هم ندارد، چطور میخواهد نازپرورده همایونی ما را نگه دارد؟ ناصریا، چه کردی؟ همین فردا میدهیم سرش را گوش تا گوش ببرند، تا عبرتی شود برای سایرین و همه به شکوه و جلال همایونی مان پی ببرند.

  • محمود بنائی
۰۷
شهریور
۹۶
از آینه عقب به چشمهای خسته و خط های صورتش نگاه میکردم، بغض گلوم را فشار می داد، یاد دختر شینا (قدم خیر) می افتادم، یاد روزهایی که تنها مونده، یاد سختی ها و دلتنگی هاش، یاد جوونیش که به پای ما رفته... جاده پیش چشمام بلوری شد، عینک دودیمو به چشمام نزدیکتر کردم تا بهتر جاده را ببینم، تا کسی چشمامو نبینه. 
اولین بار بود که خودم میبردمش سفر، بدون پدرم، تنها با خواهرم. دلم میخواست آب توی دلش تکون نخوره. خوشحال بود که یک جای تازه میره و جاهایی که از قدیم دوست داشته را میبینه. 
تمام مدت را پایین کوه ایستاده بود، تمام مدتی که ما توی تله کابین بودیم را قدم زده بود، وقتی برگشتیم انگار که خودش رفته باشه، ذوق میکرد و نگرانیش این بود که به ما خوش گذشته باشه. 
روز دوم بود، مقبره ابوعلی سینا، روی نیمکت اون طرف حوض نشسته بود، گوشیم زنگ خورد!  دخترخاله اش فوت شده بود، اما چرا حالا؟ گفتن یکجوری بهش بگو، اما هیچجوری حاضر نبودم بهش بگم، تا برگردیم تهران. 
دلش میخواست مقبره باباطاهر را توی شب هم ببینه، توی پارک کنار باباطاهر بهترین جا و چشم انداز را پیدا کردم تا شام را اونجا بخوریم، می نشست و پا می شد دعا میکرد...! 
روز سوم شد، غار علیصدر، جایی که خیلی دوست داشت ببینه، با ماشین رفتم تا در سوم نزدیکترین جای ممکن به ورودی غار، نگهبان هم در را باز کرد تا پیاده شون کنم و برگردم. توی قایق با یک ذوق و کمی خجالت و ترس دست خواهرمو گرفته بود. خسته شده بود اما خم به ابروش نیومد.  پایین پله ها ایستاده بود تا برگردیم! گمش کردیم، گممون کرده بود، با یک گروه دیگه رفته بود... همه قایق ها را گشته بود، بدون اینکه از آب بترسه. 
لالجین، آخرین جایی که توی این سفر دوست داشتم ببینه، جلوی یک کارگاه سفال گری ایستادم، توی خیابون طویلی که از اول تا آخرش پر از مغازه های سفال فروشی بود. از توی همون کارگاه با بغل پر اومدن بیرون، همون دم در هم داشت با شاگرد سفال گری چونه میزد... 
+ چند دقیقه پیش زنگ زد، گفت جواب آزمایشش اومده، اوره و پروتئینش رفته بالا، تنها کلیه اش ضعیف شده، یاد چشمهای خسته و ورم صورتش افتادم، یک چیزی دلمو فشار میده. 
پی نوشت: دکتر گفت درست میشه، خوبه! 
  • محمود بنائی
۰۳
شهریور
۹۶

گاهی توی شرایط خاص بی درنگ جملاتی را به زبان میاریم که هیچ وقت به بازخوردشون فکر نمیکنیم! مشکل بشر از همین جا میشه، یعنی از وقتی که جوگیر میشه و اولین جمله اشتباه را به زبان میاره! اما اگه کمی تحمل و تعقل کنه میشه همون جمله را خیلی بهتر بیان کنه و نتیجه ای کاملا مطلوب بگیره و دیگه نیازی به فلسفه چینی و تفسیرهای بعدی برای اثبات اینکه منظورش از اون جمله ی عالمانه چی بوده نیست. 

چند روز پیش که با یک نفر صحبت میکردم، یکدفعه از تصمیمی گفت که تنها جمله ای که به ذهنم رسید بهش بگم این بود که چقدر بیشعوری تو؛ اما قطعا جمله مناسبی نبود! پس جمله ای گفتم با این مضمون که ما به عنوان بزرگتر روی شما خیلی حساب میکنیم و توقعِ تصمیم گیریِ صبورانه تری از شما داریم :/

درسته جمله ای که میخواستم را نگفتم اما جوابی که باید میگرفتم را گرفتم. 

پس به جمله هامون فکر کنیم، یک جمله ممکنه سرنوشت خودمون و ملتی را تغییر بده، میتونه قلبی را به درد بیاره و میتونه زخمی را التیام ببخشه. 

  • محمود بنائی
۲۶
مرداد
۹۶

همیشه یک لبخند و یک حس اعتماد به نفس همراهش بود که گاهی حسادت بقیه را هم به دنبال داشت.  اما کسی نمی دانست که چیزی را در دلش پنهان میکند. گاهی اون چیزی که خونسردی تصور می شد، دل دل کردن از سَرِ ترس و نگرانی بود نه چیز دیگه.  اما تفاوتش این بود که فرقی نداشت بترسد یا نترسد، تعلل کنند یا نکند! تا آخرش میرفت، وقتی که می رفت دیگه نمی ترسید. 

  • محمود بنائی
۱۵
مرداد
۹۶

مثل کودکی که مدادش را برمیداره و دفترش را خط خطی میکنه، قلم برداشتم و مشغول نوشتن شدم، نوشتم تا از حرفهایی که توی دلم سنگینی میکرد کم شه، نوشتم تا سبک شم، نوشتم تا همه چیز عوض شه تا حالم خوبشه؛ اما نشد، نمیشه! 

نوشتن برای خاطره ساختنِ نه برای از یاد بردن! 

خاطره ها حتی با آلزایمر هم از یاد نمیرن، فقط مرگ میتونه همه چیز را از یادِ آدم ببره. 

  • محمود بنائی
۱۳
مرداد
۹۶

همین الان که رفتم آشغال ها را بگذارم سرکوچه، چند تا نکته ریز به ذهنم رسید که دیدم بد نیست شما را هم در جریان بگذارم! اولیش اینکه آشغال ها را ساعت 9 شب میگذارن سرکوچه نه یک نصف شب!  دوم، شب ها وقتی از روی کنجکاوی آیفون تصویری را برمیدارید تا کوچه را دید بزنید، اون چراغ های پنل جلوی در روشن میشه :/ سوم؛ هر ادایی که توی آسانسور و جلوی آینه در میارید به خودتون مربوطه! اما بعضی آسانسور ها علاوه بر اون موزیک، دوربین مخفی هم دارن. چهارم؛ شب ها ساعت دوازده به بعد فقط بعضی چیزها آزاد میشه اما کوچه هنوز همون قوانین سابق را داره! و پنجم اینکه یکوقت هایی پیچ فکر میکنه داره میپیچه اما غافل از اینکه اون مهره است که داره به دورِ پیچ میپچه (این ربطی به سرکوچه رفتن نداشت همینجوری به ذهنم رسید) 

  • محمود بنائی
۱۹
تیر
۹۶

برای چند لحظه خیره میشی، صحنه ها مثل برق و باد از جلوی چشمات میگذره! چشماتو می بندی؛ یک نفس عمیق... و همه چیز به حالت عادی برمیگرده فقط چیزی هست و نیست! 

  • محمود بنائی