گاه نگاری های یک مهندس

اینجا از هر دری مینویسم، علایقم، سلایقم، روزمرگی هایم، شادی هایم و دلتنگی هایم

گاه نگاری های یک مهندس

اینجا از هر دری مینویسم، علایقم، سلایقم، روزمرگی هایم، شادی هایم و دلتنگی هایم

خوش اومدین
گاه نگاری یا کرونولوژی علمی برای اختصاص رخدادها در تاریخ‌های دقیق وقوع آنهاست.
به عبارتی منظم کردن و چینش وقایع از ابتدا به انتها یا برعکس.
اما گاه نگاری من نه علمی است نه چینش خاصی دارد و فقط گاهی می نگارم!
با تشکر از ناردانه!

پیام های کوتاه
آخرین مطالب

۹ مطلب در دی ۱۳۹۳ ثبت شده است

۲۲
دی
۹۳

چند هفته پیش یکی از دوستان خوب وبلاگی پیشنهاد دادن برای رفتن به اختتامیه یک جشنواره که چیزهایی درباره اش شنیده بودم ولی دقیق نمیدونستم چیه اما مجری برنامه و دست اندرکارانش اینقدر برام جذاب بودن که حاضر باشم این راه را برم.

و اما محل برگذاری فرهنگسرای اندیشه بود، یک جای قشنگ و دیدنی.

فرهنگسرای اندیشه


  • محمود بنائی
۱۷
دی
۹۳

ونک پارک

باز هم در جست و جوی کار این بار در ونک پارک!

صبح یکشنبه؛

الو؟ سلام دکتر... میخوام برم ونک پارک میدونی کجاست؟

_ زیاد سمت ونک و اوتوبان همت رفتم ولی همچین پارکی ندیدم تا حالا!

خوب میرم ونک یکجوری پیداش میکنم!

بعد توی گوگل سرچ کردم،فهمیدم ونک پارک دوتا برج مسکونی تجاری هستند سمت ونک.

از سر خیابان شیخ بهایی تا ونک پارک را باید پیاده میرفتم، باد سردی میوزید و حس پیشروی در قطب جنوب را داشتم! پیاده روهای بالا شهر هم که دیدین، آدم هاش را ملخ خورده، همه شان سوار ٢٠٦ توی خیابون تخته گاز میرن. برای خودم بلند بلند آواز میخوندم، انتهای خیابون که رسیدم وایسادم تا تابلوها را بخونم، فهمیدم که تنها نبودم و یک خانم با خنده از کنارم رد شد! فکر کنم از زیر زمین سبز شده بود یا شاید هم از روی پل پریده بود، هرچی بود از کاری که کرده بود خوشحال بود.

شرکت یک ساختمان سه طبقه بود که کارشون تا جایی که من دیدم، ناهار خوردن، نقد فیلم، بحث سیاسی و صحبتهای خاله زنکی و چاپلوسی بود، الباقی کارها هم به عهده آبدارچی بود! البته هر چقدر کارمندان بی قواره بودن اما منشی  آنجلینا جولی را توی جیب میگذاشت. قرار مصاحبه گذاشتیم و ...

سر خیابان جوان سیه چرده و قد بلندی با دستهای سیاه و دو تا ساک پر از پلاستیک و ... جلومو گرفت و گفت یک بربری برام میخری؟ گفتم هنوز خودم ناهار نخوردم.رفتم توی یک ساندویچی، سفارش غذا دادم و خواستم دو تا نون از این سفیدها! هم بده ( غذاهاش گرون بود خوب! ولی خوب بود) نون ها را گرفتم و رفتم بیرون، دیدم اون جوون هنوز ایستاده، رفتم جلو و گفتم اینم نون که میخواستی! ازم گرفت و گفت ممنون ولی من بربری میخواستم!  تازه فهمیدم چی میخواد، بربری چنده؟


پی نوشت: پست قبلی را حیفم اومد پاک کنم، ممنون از محبت هاتون :)


  • محمود بنائی
۱۵
دی
۹۳
صبح بخیر این پست آزمایشی هست بعد حذف میشه.
  • محمود بنائی
۱۳
دی
۹۳

ساعت یک و نیم بعد از نیمه شب بود، از خستگی نمیتونستم روی درس تمرکز کنم، از پشت میز بلند شدم و روی موکت دراز کشیدم تا چند دقیقه ای استراحت کنم ولی همونجا خوابم برده بود.

ساعت حدود دو و نیم بود از توی حال صداهایی شنیدم بیدار شدم، مادرم حالش خوب نبود و از ناحیه قفسه سینه احساس درد میکرد، زنگ زدیم به اورژانش و یک آمبولانس فرستادن، دو تا مرد بودن که یکیشون به نظر میومد اومده عیادت یا شاید هم گچکار بود چون مثل مرغ فقط به دیوارها و سقف نگاه میکرد. مرد دوم هم که کلا با اون دستگاه فشار سنجش درگیر بود تا بالاخره بعد از دو سه بار باد کردن تونست فشار بگیره،بعد هم دو تا قرص خوشگل از تو کیسه اش پیدا کرد و داد به مادرم گفت اینو بگذارید زیر زبونتون این را هم بجوید! خوکار هم نداشت و یک خودکار از اتاق براش آوردم تا پرونده تشکیل بده. باید میرفتیم بیمارستان تا نوار قلب بگیرن، سوار آمبولانس شدیم و همون که خودکارمو گرفته بود اومد و رگ گیری کرد، نشستم کنار مادرم، هرچی امکانات توی ماشین را بررسی میکردم بیشتر شبیه عقب وانت حسین آقا بود که توش یک برانکارد گذاشته بودن. 

توی بخش اورژانش چند تا دختر و پسر عصبانی داشتن دور خودشون میچرخیدن و زیرزیرکی غیبت میکردن،گهگاهی هم میخندیدن، شاکی بودن از اومدن مریض های جدید. توی بخش مراقبت های ویژه هم یک پیرزن خوابیده بود که چند نفر دورش در تکاپو بودن و هرکاری از دستشون برمیومد انجام میدادن ولی هنوز موفق نشده بودن خلاصش کنن. یک مرد هم نشسته بود پشت میز، دستش تا آرنج توی دماغش بود و خیلی عمیق فکر میکرد، نصف موهاش هم بخاطر همین فکر های عمیق ریخته بود ( دکتر بخش بود) یک جوون سبزه موفرفری هم شبیه بچگی ها رضا صادقی بود که به نظر داشت انشا مینوشت اون را هم دکتر صدا میزدن( شوخی یا جدیشو نمیدونم).

اون آمبولانسیه که خودکارمو گرفته بود پرونده را تحویل داد و همینطور که با پرستار ها ل... نه ببخشید حرف میزد، خودکار عزیز ما را در چشم و گوش و حلق و بینی خودش فرو میکرد! میخواستم بیخیالش بشم اما از این خودکار جعبه ای ها بود که جعبه و اتودش توی خونه بود و هروقت میدیدم داغ دلم تازه میشد واسه همین هرجوری بود ازشون پس گرفتم. 

نیم ساعتی طول کشید تا خانوم مسنی که چند سالی بود نخوابیده بود اومد نوار قلب گرفت و رفت، دوباره نشستیم تا اون دکتره کمی عمیق تر فکر کنه.

تخت روبرو دو تا پخمه که دعوا کرده بودن خواب بودن. از اون بادمجون زیرچشمون، ظاهر دو تا دختر بالای سرشون و سربازی که روی صندلی چرت میزد معلوم بود که چرا و با کیا دعوا کردن! 

بعد از نیم ساعت رفتم سراغ دکتر و پرسیدم چی شد دکتر؟ چرا هیچ کس نمیاد؟ گفت باید جواب آزمایش بیاد! گفتم کدوم آزمایش؟ شما که خون نگرفتین. یک کم فکر کرد و گفت نگرفتیم؟... ( تازه فهمیدم درد داعشی ها چیه، خونش حلال بود ولی دکتر دیگه ای نبود جایگزینش کنیم).

بعد از آزمایش و نوار قلب مجدد مادرم خواست که به رضایت خودش مرخصش کنن، پدر هم قبول کرد. ساعت شش صبح بود، که اومدیم بیرون، نانوایی ها و طباخی ها و بقالی ها(مغازه پیرمردها) داشتن چراغ هاشون را روشن میکردن و ما میرفتیم تا استراحت کنیم!

پی نوشت: هرنوع دردی را در ناحیه سینه جدی بگیرید.

  • محمود بنائی
۱۱
دی
۹۳
دو تا نامه توی دستم بود با دو تا آدرس، آدرس اول را که اصلا بلد نبودم، پس دومی را انتخاب کردم، خیابان استاد نجت اللهی نبش کلیسا. توی مترو نشسته بودم که حواسم رفت پی دست فروش ها، پسر چه ای که از سمت چپ می آمد با یک پلاستیک پر از لواشک و داد می زد لواشک بخور غصه نخور! از سمت راست هم جوانی با چند پلاستیک پر از اسباب بازی هایی مثل فرفره چراغ دار و .... می آمد، پسرک کیسه لواشکشو زمین گذاشت، ایستاد چند لحظه ای به فرفره ای که کف مترو میچرخید خیره شد، دستاشو کرد تو جیباشو دو دو تا چهارتا کرد، دوباره کیسه لواشکهاشو برداشت و با شعر شروع کرد به خوندن: آی خانم آی آقا لواشک بخور غصه نخور...
 هفت تیر پیاده شدم و تا اونجا ( خیابان استاد نجات اللهی ) پیاده رفتم، وارد شرکت شدم، چند تا اتاق با درهای باز و چند تا جوون مشغول کار، نامه را تحویل دادم و خواستم مدیر را ببینم ولی منشی که یاد گرفته بود بپیچونه! گفت مدیر رفته مسافرت تا یکی دو هفته دیگه نمیاد، شما نامه را بگذارید و....

کلیسا
از شرکت اومدم بیرون دیدم در کلیسا بازه! خیلی وقت بود که این کلیسا را دیده بودم و دلم میخواست برم داخلش را ببینم ولی نشده بود، از نگهبان سوال کردم میشه رفت داخل؟ گفت بله گوشیتون را خاموش کنید بفرمایید داخل.
از درِ کوچک کناری وارد شدم، یک سالن پر از نیمکت های چوبی و پنجره های بلند که روشون پر بود از نقش و نگارهای حضرت مسیح و ... روبروی همه نیمکت ها هم سِن بزرگی بود که چند مجسمه حضرت مریم و ... روش قرار گرفته بود. دو طرف سالن محل هایی برای روشن کردن شمع بود که بیشتر خانم ها میومدن و شمع روشن میکردن، حتی خانم های چادری!
چند دقیقه ای روی نیمکت نشستم دیدم و فکر کردم، مکان قشنگی بود ولی احساس غریبی میکردم! از کتاب دعاشون هم چیزی سر در نیاوردم آخه به یک زبون دیگه نوشته شده بود. نمیدونم مسیحی ها هم اگر به مسجد بیان همینقدر حس غریبی میکنن؟ مسجد که واسه من یک دلگرمیه!
پی نوشت: این پست و پست قبل بعدا عکس دار خواهند شد.
  • محمود بنائی
۰۹
دی
۹۳

دیروز صبح به اصرار خانواده رفتم به یکی از شرکت های خیلی مهم! تهران.

  • محمود بنائی
۰۶
دی
۹۳

این پست شخصی نیست اما عمومی هم نیست! پس تصمیم خوندنش با خودتون!

  • محمود بنائی
۰۲
دی
۹۳

همه مشغول کاری هستن توی خونه، یکی جارو میزنه، یکی پنجره ها را دستمال میکشه و یکی بالکن را میشوره، کارهای سخت هم مثل جارو کشیدن قسمت های صعب العبور و دستمال کشیدن ارتفاعات و ... به عهده بنده است. همه این ها خبر از آمدن یک مهمان میده، میهمانی عزیز، حتی عزیز تر از محمد که صبح رفت! کسی که بودنش دلیلی بر دوام محبت هاو دلگرمی تک تک اعضای فامیل میشه! 

تا جایی که یادم هست این سومین باره که مادربزرگم میاد خونه ی ما،بهار سال ٧٧، تابستان سال ٨٢ و حالا زمستان ٩٣. مادرم از همه خوشحالتره چون از بهار مادرشو ندیده و حالا بعد از یازده سال به عنوان مهمان میاد به خونه ما! چند شب گرم! زمستانی در راهه.

  • محمود بنائی
۰۱
دی
۹۳

اونهایی که فیلم آواز قو را دیدن حتما این جمله جمشید هاشم پور را یادشونِ : "ترک عادت های بد انگیزه های خوب میخواد... آقای پیمان فدایی"

انگیزه ی پیمان برای ترک یکباره سیگار و یک عمل بد کاملا مشخصه! اما انگیزه نه تنها برای ترک کارهای بد بلکه برای انجام کارهای خوب هم لازمِ .

انگیزه تنها چیزیه که باعث به حرکت در اومدن آدمها میشه و باعث میشه کارهای فراتر از انتظار انجام بدن!

راستی انگیزه خیلی هم لازم نیست شگفت انگیز باشه، یک وقتهایی چیز های خیلی ساده ای هم که ما دوست داریم میتونه خیلی مفید باشه، یک مثال عجیب از خودم موقع درس خوندن و علاقه ام به امتحان انواع خودکار ها بود! توی دو ماه ریاضی خودن بیشتر از بیست تا خودکار استفاده کردم و کم کم به ریاضی هم علاقه مند شدم!

پی نوشت: دیشب حرفهای بنیامین را شنیدین؟ بجای جمله های قلمبه و سلمبه و ریاکاری های بیخودی فقط گفت " یادی کنیم از پیامبر خوبی ها" و بعد هم از ایده های جالبش برای انجام کارهاش یا رونمایی از دخترش بارانا گفت، که خیلی قشنگ بود.

  • محمود بنائی