گاه نگاری های یک مهندس

اینجا از هر دری مینویسم، علایقم، سلایقم، روزمرگی هایم، شادی هایم و دلتنگی هایم

گاه نگاری های یک مهندس

اینجا از هر دری مینویسم، علایقم، سلایقم، روزمرگی هایم، شادی هایم و دلتنگی هایم

خوش اومدین
گاه نگاری یا کرونولوژی علمی برای اختصاص رخدادها در تاریخ‌های دقیق وقوع آنهاست.
به عبارتی منظم کردن و چینش وقایع از ابتدا به انتها یا برعکس.
اما گاه نگاری من نه علمی است نه چینش خاصی دارد و فقط گاهی می نگارم!
با تشکر از ناردانه!

پیام های کوتاه
آخرین مطالب

حس خوب

يكشنبه, ۲۳ شهریور ۱۳۹۳، ۰۵:۴۰ ب.ظ
صبح وقتی از خواب بیدار شدم، دیدم نمیشه تحمل کرد و انگار حتما باید برم دکتر! آنفولانزا! بدجور بی حالم کرده بود.
طبق معمول یک پزشک خسته و عصبانی خورد به پستم.
کلا چهار تا کلمه گفت: باز کن، کوفتگی؟ بیحالی؟ بگیر بیا ( منظورشون دارو بود ).
رفتم گرفتم اومدم! یک سرم و ویتامین سی دو تا دیکلوفناک برای تسکین درد! دیکلوفناک ها برگردوندم به داروخانه هرچند پولشو پس ندادن!
رفتم بخش تزریقات، پرستار سرم را وصل کرد و رفت، چند دقیقه بعد شنیدم که از یک نفر سوال میکنه:
 پسره یا دختر؟ 
-پسره صورتی تنش کردم.
گریه هم که نمیکنه! خیلی آرومه( صدای ذوق مرگی) بشینید روی تخت ( یک مادر و بچه بودن، روبروم نشستن)
اون یکی پرستار: چرا مواظبش نبودین؟ ( طفل معصوم دستش توی گچ بود)
-از دست عمه اش افتاده! زن گنده بچه را انداخت. 
دکتر: خواهر شوهره دیگ، همه تقصیرها گردنشه،  بعد همه زدن زیر خنده.
پرستار هم که مثل من جذب با نمکی بچه شده بود، هی لپشو میکشید و...( آخه چرا توی بیمارستان بچه را دستکاری میکنین و میبوسینش؟ خوشت میاد یکی هم... استغفرلله)
خلاصه همینطور که پرستار دستگاه برش گچ را راه می انداخت، اون وروجک هم توی کنار مادرش با سیم دستگاه بازی میکرد یا با ادوات لباس پرستار ور میرفت.
پرستار دستگاه را روشن کرد، مادر سربه هوا هم مشغول حرف زدن بود، داد زدم خانوم دست بچه را بگیر! که با تعجب نگاه کرد و گفت چشم.
بالاخره با نگاه شیرین و آرام بچه به دستگاه برش، گچشو باز کردن ( دستای کوچک و نازکش، پوست پوست شده بود و ...) 
دکتر دیدشو گفت چیزی نیست به خاطر گچه، درست میشه و مرخصشون کرد.
ظهر همونجوری بیحال رفتم سراغ مادرم که توی شهرداری بود (دنبال پایان کار ساختمان)، ناهار را با هم خوردیم اونم یک جای دنج و باصفا.
ظهر اومدم خونه، گوشیم دستم بود و خواستم پست بگذارم، اون بالا نوشتم خسته تر از خسته ام،بعد خوابم برد و یک ساعت بعد یک خواب خوب دیدم و با یک حس خوب بیدار شدم! دست و صورتمو شستم و عنوانمو عوض کردم...
انشاله که حال شما هم خوب باشه.
  • محمود بنائی

نظرات  (۱۱)

بیچاره عمه هه!
این مادر که خودشم چندان حواسش به طفل معصوم نبوده!

حس خوبی داشت این پست
گاهی اوقات یه پیشامد معمولی(مثل خواب) کلی حال آدمُ عوض میکنه


+ ان شاء الله بهتر شید
پاسخ:
بله،گاهی هم یک دوست خوب :)
ممنون ازلطفتون.
سلام - وبلاگ خوبی داری

دوست داری از تک تک بازدید کننده هات پول دربیاری ؟

در سایت معتبر وطن رنک با دامنه عضو شو و کد رو تو وبلاگت بزار و به ازای هر بازدید کننده از وبلاگ 3 تومن درآمد کن .

پرداخت 3 تومان به ازای هر بازدید کننده
پشتیبانی و تسویه حساب هفتگی
اعتبار و سابقه بالا با آدرس .com
شمارش بازدید عالی و سریع و مطمئن

http://www.vatanrank.com
سلام دوست گلم
از اینکه وبلاگت رو دیدم خیلی خوشحالم
واقعا خسته نباشی
راستش حدود یک ماه هست که یک برنامه ساختم
اما تا الان فقط چند نفر دارن ازش استفاده میکنن
اسم نرم افزارم پیج رنک 8 هست که هر مطلب جدید را با عکس نشون میده مثل:
بازی
عکس
فیلم
آهنگ
و...
ظاهر برنامه مثل ویندوز 8 ساخته شده که اگر ببینی میپسندی که شک ندارم
توی ایران مثل این ساخته نشده
تو بیا و برنامه رو ببین
اگر نپسندیدی اسممو عوض میکنم :D
این هم آدرس پیشنمایش و دانلودش
http://pr8.ir/prog/
اگر مشکلی نیس به دوستات هم بگو دانلود کنن
خودت فکر کن ببین چند ماه واسه یک چیزی وقت بزاری اونوقت کسی دانلود نکنه :((
امیدوارم هرگز این اتفاق برات نیوفته
نظرت برام خیلی مهمه
این ای دی یاهو من:
pr80351@yahoo.com
باز هم بهت سر میزنم
فعلا
  • ❀◕ ‿ ◕❀ zizigolu
  • سلام مهنس!
    حالا من کنجکاوم ببینم این خواب خوب چی بوده...؟!

    +ایشالا بهترین؟!
    +شلغم نیومده که توصیه کنم بخورین،
    بستنی نخور خوب میشی پسرم!
    پاسخ:
    سلام 
    اگه میشد که میگفتم :)
    الحمدلله، حس میکنم دیروز نود سالم بود و امروز هفتاد سال :)
    به به شلغم 😋 کم کم سر و کله اش پیدا میشه.
    باشه دخترم.
    عمه بیچاره ما هم عمه ایم به خدا
    ولی عمه بچه من اوهو هو...
    جالب بود همیشه حالتون خوب وسرحال باشید...
    پاسخ:
    اوشون عمه نیستن که نسیم خانوم، خواهر شوهر هستن :) 
    ممنون، همچنین شما.
  • بنای با ثوات
  • چند خط آخر خیلی عالی بود..
    ای شالا همیشه خوب باشین..:))
    ++اون مادرو اگه من جای شما بودم علاوه بر این که می گفتم حواست به بچه باشه یه نگاه عاقل اندر سفیه هم بهش می کردم که....
    پاسخ:
    ممنون همینطور شما.
    فکر کنم همونقدر هم جواب داد.
  • ❀◕ ‿ ◕❀ zizigolu
  • خدا رو شکر من هیچموقع عمه نخواهم شد!
    تازه ازون بهتر،خواهر شوهر هم نمیشم هیشوخ!
    پاسخ:
    خوشا به حالت، یکدونه خواهر ما که فقط عمه میشه، بنده خدا :))
    هنوزم از این عمه ها هست؟
    پاسخ:
    کدوما؟ این عمه قصه ما فقط یکم سربه هوا بوده!
    از همین سر به هواها دیه مگه میشه آدم بچه رو بغل بگیره حواسش نباشه خودشم بچه امانت رو
    پاسخ:
    این روزها که همه سر به هوا هستن :) ولی این طفلی گناه داشت واقعا.
    ایشالا که زودتر بهبود پیدا کنین.
    +به قول معروف "دم عمه هه گرم"... بچه رو انداختهههه؟! o__O 
    به قول آقوی همساده الان بعضی عمه ها انقدر مهربونن که میتونن خاله باشن!:)))) احتمالا این از همونا بوده منتها بی هواسش! 
    پاسخ:
    ممنون از لطفتون. 
    اینطور که مادرش گفت بله :/ 
    فکر کنم با بچه گرگم به هوا بازی میکردن!
    یه وقتایی برای درست شدن همه چی، فقط یه خواب لازمه!
    پاسخ:
    بله مثل الان :) البته خیلی معنی میداد نظرتون! 

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">