گاه نگاری های یک مهندس

اینجا از هر دری مینویسم، علایقم، سلایقم، روزمرگی هایم، شادی هایم و دلتنگی هایم

گاه نگاری های یک مهندس

اینجا از هر دری مینویسم، علایقم، سلایقم، روزمرگی هایم، شادی هایم و دلتنگی هایم

خوش اومدین
گاه نگاری یا کرونولوژی علمی برای اختصاص رخدادها در تاریخ‌های دقیق وقوع آنهاست.
به عبارتی منظم کردن و چینش وقایع از ابتدا به انتها یا برعکس.
اما گاه نگاری من نه علمی است نه چینش خاصی دارد و فقط گاهی می نگارم!
با تشکر از ناردانه!

پیام های کوتاه
پربیننده ترین مطالب

I will always love you

سه شنبه, ۱۵ خرداد ۱۳۹۷، ۱۰:۴۵ ق.ظ

پرده اول

یک شب سرد زمستون، نوزادی نیمه جان روی دستان مادرش به سختی نفس های آخرش را میکشید و پیرزن مضطرب دستان نوزاد را گرفته بود. پزشکها خیلی آسون قطع امید کرده بودن، چون توی آن سال ها دارو به سختی گیر می اومد، حتی یک آنتی بیوتیک ساده! اما برای پیرزن آسون نبود! 

دکتر فروغی حاذق ترین پزشک شهر با نا امیدی نسخه ای نوشت و گفت اگر تونستین این دارو را پیدا کنید و تا صبح عفونت از ریه اش خارج شد، جان به در میبرد! اما آرام گفت تا 4 و 5 صبح...! 

پیرزن آن شب در داروخانه را باز کرد و تنها شیشه داروی مانده را با خواهش از دکتر نوید گرفت اما خبری از شربت نبود و به خانه برگشتن. 

پیرزن یکی از همسایه ها را صدا کرد و او شربتی را که برای پدربزرگش از خارج تهیه کرده بود را آورد و همان شربت پیرمرد را با زحمت به نوزاد خوراندند و آن شب تا صبح پلک روی هم نگذاشت؛ دم دمای صبح ناگهان نوزاد کبود شد و عفونت ها را بالا آورد و نفس راحتی کشید و بعد از چند دقیقه در آغوش مادرش به خواب رفت. حالا خیال پیرزن راحت بود که امانت را سالم به پدرش برمیگرداند.

پرده دوم

 بیست و هشت سال بعد توی یکی از شبهای سرد تهرون، پیرزن روی ویلچر وسط بازار تجریش محوِ تماشای برق مغازه ها بود، ناگهان مضطرب به اطرافش نگاه کرد و صدا زد زهرا ( زهرا کوچکترین دخترش بود) ؟ شاید خیال کرده بود توی شهر غریب وسط بازار رها شده.

روی پاهام نشستم و دستاشو گرفتم و گفتم زهرا و بقیه توی مغازه هستن عزیز، اما من اینجام! لبخند زد و گفت قربونت برم فکر کردم.... و بعد سکوت کرد.

اون نوزاد که اون شب سرد زمستون جان سالم به در برد من بودم و آن پیرزن که جونمو نجات داد مادربزرگم

  • محمود بنائی

نظرات  (۱۱)

  • آسـوکـآ آآ
  • خدا خیلی حفظشون کنه
    خدارو شکر که سلامتید
    پاسخ:
    ممنون همچنین عزیزانِ شما. :)
  • کنت مونت کریستو
  • خدا حفظش کنه:)
    پاسخ:
    ممنون، همچنین مادربزرگ شما. :) 
    دلش برای تمام مادربزرگ ها قنج میرود و بغض خفیفی میکند
    پاسخ:
    :) باید بریم ببینمشون‌. 
    مثل تو فیلما ولی واقعیش *________*
    احتمالا اگه منم مامان بزرگ داشتم عاشقش بغلش میشوم. 
    پاسخ:
    فیلم ها هم یک واقعیتی داشته گاهی!
    :( خدا رحمتشون کنه. 
    خاله منم یه بار تو همچین شرایطی منو از مرگ نجات داده ولی دوست نداشتم نجات بده 
    پاسخ:
    ما به دلخواه خودمون به دنیا نیومدیم که به دلخواه خودمون هم بریم :) توفیق اجباریه! باید با ناملایمات این دنیای کوفتی کنار اومد. 
  • مصطفی فتاحی اردکانی
  • خدا حفظش کنه.
    یاد مادر بزرگ مرحومم افتادم، چه خیر هایی که از جانب مادر بزرگ هامون بهمون رسیده و قدرش رو نداریم
    پاسخ:
    خدا عزیزانتون را براتون حفظ کنه.
    همین طور از جانب پدر و مادر و... 
    نموخوام :(
    پاسخ:
    نمیشه! :/
  • گمـــــــشده :)
  • الهی..
    خدا حفظش کنه
    پاسخ:
    :) ممنون
    الان من نتیجه گرفتم که پدرتون جبهه تشریف داشتن :)

    + خدا حفظشون کنه.
    پاسخ:
    پدرم ارتشی بود و اونجا نبود! :) 
    ممنون، همچنین عزیزان شما. 
  • منتظر اتفاقات خوب (حورا)
  • الهی خدا حفظشون کنه*_*
    همیشه دوست داشتم یه مادربزرگ داشته باشم.
    پاسخ:
    ممنون 🙏 خدا خانواده تون را براتون نگه داره.

    چقدر حسِ خوب داشت این پست. ممنونم.:)
    ان شاءالله خدا حفظشون کنه واستون و سایه شون مستدام.
    پاسخ:
    ممنون از شما که خوندین :) همچنین عزیزان شما. 

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">