گاه نگاری های یک مهندس

اینجا از هر دری مینویسم، علایقم، سلایقم، روزمرگی هایم، شادی هایم و دلتنگی هایم

گاه نگاری های یک مهندس

اینجا از هر دری مینویسم، علایقم، سلایقم، روزمرگی هایم، شادی هایم و دلتنگی هایم

خوش اومدین
گاه نگاری یا کرونولوژی علمی برای اختصاص رخدادها در تاریخ‌های دقیق وقوع آنهاست.
به عبارتی منظم کردن و چینش وقایع از ابتدا به انتها یا برعکس.
اما گاه نگاری من نه علمی است نه چینش خاصی دارد و فقط گاهی می نگارم!
با تشکر از ناردانه!

پیام های کوتاه
آخرین مطالب

رویای عبدالله

چهارشنبه, ۲۱ مهر ۱۳۹۵، ۱۱:۲۸ ب.ظ

خیلی وقت بودکه  یک فکری ذهنم را درگیر کرده بود چند ماه شایدم چند سال...!

نزدیکهای ظهر بود که برای چک آپ و سرکشی از تونل پایین رفتم، به مناسبت عاشورای حسینی کارگاه تعطیل بود و روی سکوی ساکت خلوت قدم میزدم و هنوز فکرم درگیر همون مشغله همیشگی بود!

چند تا از عایق کارها که باید کارشون را برای فردا آماده میکردن، داشتن از پله ها بالا میرفتن، گویا اونها هم اجبارا سرکار بودن. اما جز اونها صدای جلز و ولز جوشکاری هم میومد، از پله ها بالا رفتم و دیدم عبدالله داره جوشکاری میکنه، سلامی کردیم و رد شدم.

رفتم سمت رکتیفایر و پمپ را روشن کردم که یک کنجکاوی درونم گل کرد و دوباره برگشتم سمت عبدالله، هنوز داشت تند و تند پروفیل های بریده شده را به هم جوش میداد، پرسیدم کنترات گرفتی ؟ :) گفت نه باید هفتاد تا را جوش بدم، دستمزدم همون هفتاد تومانه!

پرسیدم جوشکاری را اینجا یاد گرفتی؟ گفت نه قبلا 8سال اسکلت ساختمون جوش میدادم؛ ولی پولمو به موقع نمیدادن واسه همین اومدم اینجا، الان هم دو میلیون طلب دارم. پرسیدم اینجا چی؟ پولتو به موقع میدن؟ گفت آره، هرقت بخوام میدن الان هم اون طلب دومیلیونیم را که بگیرم 8 آبان دیگه برمیگردم افغانستان!

پرسیدم با دومیلیون؟ مگه چقدر ارزش داره؟ با ذوقی گفت خیلی! باز پرسیدم یعنی چقدر؟ میشه باهاش خونه خرید؟

خندید و گفت نـــه ولی میشه باهاش 5 یا 6 تا گوسفند خرید؛ یک کم فکر کرد و دوباره گفت خونه دارم با پنجاه میلیون ساختم ولی الان صد میلیون هم نمیدم.  پرسیدم نکنه میخوای بری چوپان بشی؟ گفت نـــه یک باغ انگور دارم که الان بابام توش کار میکنه با چند تا گوسفند حالا که برم میخوام یک ماشین بخرم. پرسیدم چه ماشینی؟ گفت هر چی! پیکان باشه، فقط ماشین باشه. پرسیدم بچه داری؟ گفت آره ... بازدوباره با تعجب پرسیدم بچه داری؟ گفت نه هنوز، ولی زن دارم، تازه عروسی کردیم.

دیگه چیزی نپرسیدم و گفتم به کارت برس. گویا عبدالله از رویاهاش فقط یک ماشین مونده بود که اونو توی این روز تعطیل و عزیز اینجا کشونده بود تا انقدر دقیق از برنامه و هدفش بگه.

دوباره به سمت رکتیفایر رفتم و باز به این فکر میکردم که توی پنج سال آینده هدفم چیه و به کجا میخوام برسم.

  • محمود بنائی

نظرات  (۴)

ایشالا همه به آرزو و هدفشون برسن.. همه :) عبدالله هم زودتر ماشین بخره و خوشبختیش تکمیل بشه :) 
پاسخ:
انشاله! واقعا بهش حسودیم شد، رویاش هرچی باشه بهش رسیده.
چقدر این "رکتیفایر"اسمش باکلاسه!
پاسخ:
رکتیفایر ( rectifier switch : RS) یا همون پست یکسوسازی برق در مترو هست که برق متناوب را به برق 750ولت مستقیم برای تغذیه قطار تبدیل میکنه. :) اسمش به با کلاسی اپیدمیولوژی و آناتومی و ... نیست ولی خب جالبه .
البته با زیزیگولو هم موافقم =))))
پاسخ:
:))
از رو لحنت نفهمیدم نظرت در موردش چیه؟من حس میکنم خیلی ها فکر میکنن چه کوته بین و سرخوشه
ولی به نظرم اوج لذت زندگی همینه.قانع باشی به چیزی که داری براش تلاش میکنی
ذهنش یه ارامشی داره که میدونه چی میخاد.حالا هر چی هست اون خواستش حتی اگع شیش تا گوسفنده!
پاسخ:
بنظرم خیلی خوبه که تونسته توی 26 سالگی بعد از هشت سال کار کردن به خواسته  و آرزوهاش برسه و هنوز هم برای آینده اش برنامه داره و خیلی بده که من همسنشم و هنوز در مسیر مشخصی از زندگی قرار نگرفتم و همین رویای شیرین من را هم سر فکر انداخت.

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">