گاه نگاری های یک مهندس

اینجا از هر دری مینویسم، علایقم، سلایقم، روزمرگی هایم، شادی هایم و دلتنگی هایم

گاه نگاری های یک مهندس

اینجا از هر دری مینویسم، علایقم، سلایقم، روزمرگی هایم، شادی هایم و دلتنگی هایم

خوش اومدین
گاه نگاری یا کرونولوژی علمی برای اختصاص رخدادها در تاریخ‌های دقیق وقوع آنهاست.
به عبارتی منظم کردن و چینش وقایع از ابتدا به انتها یا برعکس.
اما گاه نگاری من نه علمی است نه چینش خاصی دارد و فقط گاهی می نگارم!
با تشکر از ناردانه!

پیام های کوتاه
آخرین مطالب

مهمان ناخوانده

سه شنبه, ۱۴ مهر ۱۳۹۴، ۱۰:۴۹ ب.ظ

عصر پنجشنبه بود و شروع اولین روزهای پاییز و ... حسابی توی لک بودم و برای تعطیلی جمعه حوصله خودم را هم نداشتم! که مادرم خبر از اومدن پسرخاله ام محمد داد؛ تنها مهمانی که شاید حوصله اش را داشتم.

اما مثل پارسال باز هم تمام کارهای خانه مقارن شده بود با آمدن محمد؛ رسیدن مبلهای سفارشی مامان، شستن فرش ها و... 

پنج شنبه شب بود که از راه رسید با یک چمدان که دوبرابر و نیم خودش بود،  از عروسی دوستش در شهرستان برگشته بود و کت و شلوارش همینطوری اتو کرده دستش بود، حالا کت و شلوار به کنار اون کت زمستانه خز را برای چی آورده بود نمیدونم!

ظهر پنج شنبه بود که مبل های جدید مامان رسید، با یک راننده عصبی و بداخلاق. دم در به تعنه بهش گفتم ماشاله چقدر باحوصله ای...! باورش شد و بادی به غب غب انداخت و گفت آره حرص چی را بخورم... من :/ مبل ها :/  در عقب وانت :/ یا کریم روی دیوار:|

وقتی محمد و پسرهمسایه زحمت کشیدن همه مبلها را بردن بالا، راننده یک کمان اره و میخ و رنگ و گل میخ و... برداشت و گفت باید بیام تنظیمش کنم، منظورش را متوجه نشدم تا رفتم بالا؛ یک پای هر مبلی توی هوا بود و ایشون اسرار داشتن سرامیکهاتون تراز نیست! عجیبه که مبل قبلی هم انقدر ناتراز بوده که با این سرامیکها میزون شده بود.

جمعه شب به دوختن پرده و نصب آن گذشت، فکر نمیکردم پاک کردن پنجره به شکل معلق از پنجره در طبقه دوم انقدر کار هیجان انگیزی باشد! قرار شد شنبه ظهر کارگر بیاید و دو عدد فرش بشوره و تمام.

صبح شنبه رفتم سرکار و عصر وقتی برگشتم دیدم تقریبا تنها چیز قابل شستنی که توی خونه هست خودمم که خدا را شکر موقع نفخ سور در محل حضور نداشتم. البته محمد کلی کمک کرده بود! 

شب رفتیم روی پشت بام تا فرش ها و پتو ها و قالیچه ها و... را زیر رو کنیم که مادرم تصمیم گرفت جای یکی از قالی ها را عوض کنه و با لبخند به پسرخاله ام گفت ببین این گوشه پشت بام خالیه. محمد گفت ولی فکر کنم اینجا قبلا یک چیزی پهن کرده بودیم! چهره مادرم دیدنی بود و محمد هم از خنده کبود شده بود! پتو افتاده دقیقا افتاده بود روی نرده اتاق همسایه پایینی که از قضا خانه نبودند.

محمد صبح یکشنبه جورابهاشو جا گذاشتو رفت.

  • محمود بنائی

نظرات  (۱۱)

  • مهندس بهشت
  • چرا من این پست رو ندیدم
    پاسخ:
    آخه این را امشب منتشر کردم مهندس جان :)
  • گمـــــــشده :)
  • چه بچه ی خوبی بوده این محمد...وسایل نو مبارک...
    پاسخ:
    خیلی خوبه :) ممنون
  • مهندس بهشت
  • عجب پسرخاله ای
    من بودم روز اول جیم میشدم دی
    پاسخ:
    خیلی خوبه خیلی
    تا باشه از این مهمونای ناخونده! :))
    پاسخ:
    خدا قسمت بکنه :))
    خدا قوت :))
    پاسخ:
    زنده باشید :))
    خیلی وقت بود نبودید

    پس سرتون شلوغ بوده..!
    پاسخ:
    سلام
    عذر می خوام ممنون که فراموشمون نکردید.
  • مصطفی فتاحی اردکانی
  • سلام
    منم هر وقت میرم خونه خالم یه سری کار برای انجام دادن بهم پیشنهاد داده میشه ولی من در برابر همه پیشنهاد ها میگم باشه فقط باشه
    پاسخ:
    سلام 
    پس مثل هم هستیم :) من هم همچین خاله ای دارم .
    جالب بود... 
    پاسخ:
    تشکر از حضورتون
    من عاشق این دسته جمعی کار کردنم...
    دو _سه هفته ی اول مهر هم ما همچین وضعیتی توی خونمون داشتیم
    پاسخ:
    من هم دوست دارم ولی ما معمولا دست جمعی یکی کار میکنه بقیه نظارت میکنن :)
    بیچاره آقامحمد چقدر کمک کردن :))
    دستشون درد نکنه :)
    پاسخ:
    یکدونه باشه :)
    سرتون درد نکنه.

    خدا صبرتان دهد

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">