گاه نگاری های یک مهندس

اینجا از هر دری مینویسم، علایقم، سلایقم، روزمرگی هایم، شادی هایم و دلتنگی هایم

گاه نگاری های یک مهندس

اینجا از هر دری مینویسم، علایقم، سلایقم، روزمرگی هایم، شادی هایم و دلتنگی هایم

خوش اومدین
گاه نگاری یا کرونولوژی علمی برای اختصاص رخدادها در تاریخ‌های دقیق وقوع آنهاست.
به عبارتی منظم کردن و چینش وقایع از ابتدا به انتها یا برعکس.
اما گاه نگاری من نه علمی است نه چینش خاصی دارد و فقط گاهی می نگارم!
با تشکر از ناردانه!

پیام های کوتاه
بایگانی
پربیننده ترین مطالب

در جستجوی کار 2

پنجشنبه, ۱۱ دی ۱۳۹۳، ۰۷:۱۳ ب.ظ
دو تا نامه توی دستم بود با دو تا آدرس، آدرس اول را که اصلا بلد نبودم، پس دومی را انتخاب کردم، خیابان استاد نجت اللهی نبش کلیسا. توی مترو نشسته بودم که حواسم رفت پی دست فروش ها، پسر چه ای که از سمت چپ می آمد با یک پلاستیک پر از لواشک و داد می زد لواشک بخور غصه نخور! از سمت راست هم جوانی با چند پلاستیک پر از اسباب بازی هایی مثل فرفره چراغ دار و .... می آمد، پسرک کیسه لواشکشو زمین گذاشت، ایستاد چند لحظه ای به فرفره ای که کف مترو میچرخید خیره شد، دستاشو کرد تو جیباشو دو دو تا چهارتا کرد، دوباره کیسه لواشکهاشو برداشت و با شعر شروع کرد به خوندن: آی خانم آی آقا لواشک بخور غصه نخور...
 هفت تیر پیاده شدم و تا اونجا ( خیابان استاد نجات اللهی ) پیاده رفتم، وارد شرکت شدم، چند تا اتاق با درهای باز و چند تا جوون مشغول کار، نامه را تحویل دادم و خواستم مدیر را ببینم ولی منشی که یاد گرفته بود بپیچونه! گفت مدیر رفته مسافرت تا یکی دو هفته دیگه نمیاد، شما نامه را بگذارید و....

کلیسا
از شرکت اومدم بیرون دیدم در کلیسا بازه! خیلی وقت بود که این کلیسا را دیده بودم و دلم میخواست برم داخلش را ببینم ولی نشده بود، از نگهبان سوال کردم میشه رفت داخل؟ گفت بله گوشیتون را خاموش کنید بفرمایید داخل.
از درِ کوچک کناری وارد شدم، یک سالن پر از نیمکت های چوبی و پنجره های بلند که روشون پر بود از نقش و نگارهای حضرت مسیح و ... روبروی همه نیمکت ها هم سِن بزرگی بود که چند مجسمه حضرت مریم و ... روش قرار گرفته بود. دو طرف سالن محل هایی برای روشن کردن شمع بود که بیشتر خانم ها میومدن و شمع روشن میکردن، حتی خانم های چادری!
چند دقیقه ای روی نیمکت نشستم دیدم و فکر کردم، مکان قشنگی بود ولی احساس غریبی میکردم! از کتاب دعاشون هم چیزی سر در نیاوردم آخه به یک زبون دیگه نوشته شده بود. نمیدونم مسیحی ها هم اگر به مسجد بیان همینقدر حس غریبی میکنن؟ مسجد که واسه من یک دلگرمیه!
پی نوشت: این پست و پست قبل بعدا عکس دار خواهند شد.
  • محمود بنائی

نظرات  (۱۰)

سلام
من فکر نمیکنم چون دین اسلام کامل ترین دینه پس نقصی نداره همراه با دلگرمی...
منم رفتم چندین بار ولی نمیدونم چرا دلشوره عجیبی گرفتم !!!
پاسخ:
سلام
قطعا همینطوره، انگار خدا توی مسجد نزدیک تره.
بله دقیقا حس دلشوره!

خوشا به حال آنان که نیاز خود را به خدا احساس می‌کنند، زیرا ملکوت آسمان از آن ایشان است.
خوشا به حال ماتم‌زدگان، زیرا ایشان تسلی خواهند یافت.
خوشا به حال فروتنان، زیرا ایشان مالک تمام جهان خواهند گشت.
خوشا به حال گرسنگان و تشنگان عدالت، زیرا سیر خواهند شد.
خوشا به حال آنان که مهربان و باگذشت‌اند، زیرا از دیگران گذشت خواهند دید.
خوشا به حال پاک‌دلان، زیرا خدا را خواهند دید.
خوشا به حال آنان که برای برقراری صلح در میان مردم کوشش می‌کنند، زیرا اینان فرزندان خدا نامیده خواهند شد.
خوشا به حال آنان که به سبب نیک کردار بودن آزار می‌بینند، زیرا ایشان از برکات ملکوت آسمان بهره‌مند خواهند شد.
(انجیل متی)

  • بنای با ثوات
  • قسمت اول خیلی جالب بود...لواشک بخور..غصه نخور..:))
    پاسخ:
    بله، متاسفانه شعر از یاد کاسب ها رفته، وگرنه مردم بیشتر ترغیب میشدن، جنساشون هم فروش میرفت ( بگذریم که من با هیچ شعری چیزی که نخوام نمیخرم :) )
    سلام
    کنار خونه قبلی ما،با فاصله ی چند تا خونه کلیسا بود
    ما حدود ۱۱ سال اونجا بودیم
    ولی من یک بار هم نرفتم داخلش،با این که خیلی دوست داشتم داخل رو ببینم.

    پاسخ:
    سلام
    خوب حتما دلیلی داشتین. ولی من اگه کنیسه و آتشکده و... هم سر راهم بشه و اجازه بدن حتما میرم میبینم، هرچند کمی خوف دارم ولی کنجکاویه دیگه! اصلا باید رفت.
  • آقای میم عین
  • سلام مهندس :)
    به ابن فکر کردم وقتی با اون ظرافت و دقت مشاهدات تونستی بفهمی اون پسرک لواشک فروش دلش چی خواسته اون لحظه، حتماً دست کردی توی جیبت و با پول خودت یه فرفره براش خریدی!
    امیدوارم حدسم درست باشه ... :)
    و در ضمن خوبه حالا مسیحی نشدی D:
    پاسخ:
    سلام
    نه اینقدر هم فیلم رمانتیک نبود :) ولی از شما چه پنهون میخواستم بخرم! اما خودم هم پول زیادی همراهم نبود:) اگه همراهم هم بود اسباب بازی نمیخریدم، کل لواشک هاشو میخریدم.( بعد میرفتم توی قطار بعدی میفروختم ؛) )
    نه نشدم :) الحمدلله شام نمیدادن همین خاطرمو مکدر کرد.
  • ❀◕ ‿ ◕❀ zizigolu
  • با سلام و خسته نباشید...!

    کلیسا عین تو فیلما بود؟!
    پاسخ:
    سلام ممنون
     عین تو فیلما، فقط پدر روحانی نبود.
    سلام
    من آتشکده هم رفتم ،یزد ،شیراز هیچ خوفی نداره جز بی قراری دل که منشاء آن نداشتن دینی کامل و پیامبری برگزیده تر...
    پاسخ:
    سلام 
    پس من هم میرم حتما :) نه اینکه جای ترسناکی باشن نه! یک نوع فوبیا! شاید.
    سلام

    من وقتی میرم مسجد احساس میکنم مسجد غریبی میکنه باهام :(
    پاسخ:
    سلام
    به حق چیزهای نشنیده! :) از مسجد بهتر کجا؟ مسجد خونه خداست، خدا که با بنده اش غریبه نیست.
  • بــُگــذار گـمنــامـ بمـــانـَـم
  • هر روز از کنار این کلیسا رد میشدم روزهای کارآموزیم...
    پاسخ:
    کارآموزی؟ کجا؟ اونجا مگه کارخونه هست؟
  • بــُگــذار گـمنــامـ بمـــانـَـم
  • نه
    محل زندگی اون اطراف بود و کارآموزی بیمارستانی در ونک:|
    یعنی از جلوی در این کلیسا هر روز رد میشدم خلاصه



    پاسخ:
    آهان پس کارآموزیتون جای دیگه بوده :)

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">